تبليغاتX
زندگانی محمد(ص)پیامبراسلام

زندگانی محمد(ص)پیامبراسلام

بسم الله الرحمن الرحیم

پيروزي بدر تا حد زيادي كفه مسلمين را سنگين كرد،طرد بني القينقاع آن پيروزي را كامل ساخت از آن پس محمد توانست با قبايل سر راه و سواحل بحر احمر قرار دوستي ببندد.
در جمادي الاخري از سال سوم پيغمبر اقدام به چهارمين ازدواج خود كرد و اين بار دختر بيوه و درشت خوي عمربن الخطاب را گرفت.حفصه كه در ان وقت بيش از ۲۶ سال نداشت سابقا همسر (خنيس بن خذافه سهمي)بود كه از صحابه به شمار ميرفت و يكي از ۳۱۳ نفري بود كه در بدرحضور داشتند ولي پس از رجوع از بدر طولي نكشيد كه در گذشت و دختر جوان عمر را بيوه ساخت.
شکست
قريش هرگز نمي توانستند واقعه بدر را فراموش كنند.خانواده هاي كشتگان هميشه به ياد انها بودند و مردم را به گرفتن انتقام تحريك ميكردند،از همه آتشي تر هند دختر عتبه و همسر ابوسفيان بود كه مردان و زنان را تحريك ميكرد.در آن وقت رياست مطلقه قريش با ابوسفيان بود لذا او پيشنهاد كرد براي گرفتن انتقام كشتگان بدر از سود كالاي كارواني كه جنگ بدر بر سر آن واقع شد در گذرند و آن را براي مهيا شدن براي جنگ اختصاص دهند.تمام كساني كه در آن كالا شركت داشتند اين پيشنهاد را پذيرفتند و شروع به تجهيز سپاه و تهيه اسلحه كردند.قريش احابيش را نيز با خود همراه كردند و بالاخره با سپاه منظم و مجهزي كه سه هزار نفر بود و فقط ۷۰۰ نفر زره پوش با خود داشت اماده حركت گرديدند.به اين ترتيب تا(عقيق)كه در نزديكي مدينه و در مجاورت كوه احد است پيش امده در انجا مستقر شدند.
وقتي ورود سپاه از نامه عباس عموی پیغمبر و كساني كه پيغمبر براي تحقيق فرستاد محقق شد پيغمبر مهاجرين و انصار را خواست و عبدالله بن ابي رئیس منافقین را نيز خواست و موضوع را مطرح كرد.
آيا بايد مانند جنگ بدر به مقابله شتافت و يا در شهر ماند و دفاع كرد اين دو راه بود كه بايد يكي از انها انتخاب شود خود پيغمبر طرفدار ماندن در شهر و دفاع بود،عبدالله بن ابي نيز با راي رسول خدا موافق بود.ولي يك عده از ياران پيغمبر موافق اين راي نبودند،اينها سه گروه بودند،يك گروه جوانان مغرور كه سر پر شوري داشتند عده ديگر جنگجويان بدر بودند كه مست باده پيروزي آن واقعه بودند و گروه سوم انهايي بودند كه نتوانسته بودند در بدر حضور بهم رسانند و مي خواستند اكنون كه فرستي پيش امده تلافي كنند،اينها بود كه فرياد برآوردند:يا رسول الله ما را به سوي دشمن ببرتا گمان نكند ما از ترس و ضعف در شهر مانده ايم.
چون بناي كار بر مشورت بود و طرفداران بيرون رفتن بيشتر بودند پيغمبر تسليم ان راي شد و برخاست به خانه رفت و لباس رزم بر تن كرد ،پس از رفتن او عده اي از صحابه بزرگ پي بردند كه حق با پيغمبر است و راي همان است كه پيغمبر داده،لذا وقتي پيغمبر به سوي انها امد برخواستند و گفتند هرچه صلاح ميداني با ما رفتار كن ما حق نداشتيم با تو مخالفت كنيم زمام كار ما به دست خدا و تو سپرده شده است.پيغمبر گفت:اكنون ديگر دير شده است زيرا وقتي پيغمبري لباس رزم پوشيد تا جنگ نكند سزاوار نيست آن را از تن در آورد اكنون ديگر بايد مطيع فرمان من باشيد.به اين ترتيب روز جمعه 14 شوال پيغمبر با يك هزارنفر سرباز به سوي احد شتافت .
در انجا عبدالله بن ابي با سيصد نفر از منافقين اعراض كنان از سپاه محمد جدا شده و بسوي مدينه باز گشتند.پيغمبر با هفتصد نفر از مهاجرين و انصار وارد احد شد اين عده مسلمين حقيقي بودند كه با پيغمبر خود مانده و براي مقابله سپاهي كه بيش از چهار برابرشان بود شتافتند.
پيغمبر شروع به صف ارايي نمود و اول پنجاه نفر تيرانداز ماهر را براي محافظت از پشت سپاه انتخاب كرد و به انها گفت:( شما بايد به جاي خود باشيد و نگذاريد از پشت سر به ما حمله شود زيرا ما از همين ترسان هستيم) سپس ستون هاي راست و چپ را مرتب كرد و بر هر يك از انها عده اي از مردان دلير را گماشت و فرمان داد بدون دستور او نبايد به جنگ بپردازند.
قريش نيز در برابر مسلمين به صف ارايي پرذاختند،زنان انها به رهبري هند همسر ابوسفيان ميان صفوف گردش ميكردند و با كنيزكان رامشگر دف ميزدند و مردان را به جنگ تشويق ميكردند.
پس از صف ارايي يك نفر از قريش به ميدان امد و مبارز طلبيد اين شخص كه از شجاعان قريش بود طلحة بن عثمان پرچمدار قريش بود،علي بن ابيطالب به سويش شتافت و گفت: به ان كس كه جانم را در دست دارد از تو جدا نخواهم شد تا با شمشير خود تورا به دوزخ نفرستم و با ضربتي كه بر او وارد كرد او را كشت و از ان ضربت جانانه كه پرچمدار را كشت پيغمبر تكبير گفت و مسلمين نيز تكبير گفتند.
پس از ان حمله شروع شد و پيغمبر به مسلمين دستور حمله داد،داس اجل به درويدن برخاست و آسياي مرگ با خون كشتگان و زخميان به گردش در امد.حمزه چون شيري غرش ميكرد و شمشير فرود مي اورد و سر و دست و پا چون برگ خزان بر زمين مي افكند.علي با صداي چون رعد صفوف را برهم مي شكست و هر دم سري از دلاوري يا پرچمداري مي افكند،در آن روز پنج يا هفت پرچمدار به دست علي بن ابيطالب(ع)كشته شدند و اگر بدانيم دليرترين و بردبار ترين افراد را پرچمدار مي كردند پي مي بريم كه در آن روز علي چه شجاعت و فداكاري كرد.
صفوف كفار در برابر ضربتهاي دلاوران اسلام تاب مقاومت نياورد،خم شده نرم گرديدند،ضربتها توان انها را از بين برد،صفوف از هم پاشيده شدند،عقب نشستند فرار كردند،و زنان در مقدمه فراريها بودند.مسلمين فاتح شدند ولي افسوس.
در همان وقت كه روز بدر داشت تجديد مي شد و نسيم پيروزي بر پرچم محمد مي وزيد يك حادثه جانگداز و دو خبط شربت فتح را به شرنگ شكست مبدل ساخت.
حادثه اول از پاي در امدن و كشته شدن حمزه بود.اما دوخبط يكي اين بود كه وقتي مسلمين ديدند مشركين در حال فرار هستند دست از تعقيبشان كشيدند و جنگ را خاتمه يافته تلقي كردند و متوجه اردوگاه دشمن شدند و به جمع اوري غنايم سرگرم شدند در صورتي كه سواره نظام قريش هنوز فعالتي نكرده بود و تازه نفس و آماده ورود به ميدان كارزار بود.خبط دوم از طرف تيراندازان مراقب معبر كوه سر زد.انها وقتي ديدند سپاه اسلام سرگرم جمع اوري غنايم هستند جنگ را خاتمه يافته تلقي كردند و به سوي اردوگاه شتافتند.
خالد مراقب ميدان بود فرصتي مي خواست كه دست به عمل موثري بزند و ضربت قاتعي فرود اورد،همچنين كه مراقب بود ملاحضه كرد كه پشت سر مسلمين براي حمله مناسب شده زيرا تير اندازان انجا را رها كرده و رفته اند .ناگهان مسلمين كه به پيروزي خود مطمئن بودند احساس كردند كه بلا بر سر انها نازل شده زيرا از هر طرف دچار حمله سواران شده بودند.حمله به قدري شديد و ناگهاني بود كه سپاه اسلام گيج شده بود،نمي دانستند چه كنند به قدری سراسيمه شده بودند كه به جاي دشمن همديگر را مي كشتند.سپاه محمد متواري شد همه روي به فرار نهادند،ابوبكر و عمر پيشاپيش فراريان بودند فقط انهايي كه واقعا فداكار بودند و خداوند ايمانشان را ازموده بود با پيغمبر ماندند كه عبارت بودند از علي بن ابيطالب،زبير بن العوام،صعد بن ابي وقاص،ابودجانه،ابوطلحه انصاري و سهل بن حنيف.
عده اي از مشركين كه خود را پيروز مي ديدند تصميم گرفتند كار را يكسره كنند همه براي كشتن محمد تلاش ميكردند،مشركين به جاي محمد پي بردند و بدان سوي حمله اوردند و شروع به تيربارانش كردند اما ناگهان در ميان خود و محمد سدي از گوشت ديدند اين جسد ابودجانه بود كه ميان پيغمبر و مشركين حايل شد و تيرهاي دشمن را بجاي تن پيغمبر تلقي ميكرد،روي پيغمبر خم شده بود تا نگذارد تيري به او اصابت كند،هر وقت ميخواست به طرفي نگاه كند به او ميگفت:پدر و مادرم فدايت شوند به جايي روي مي آور مبادا تيري از دشمن به تو برسد بگذار تنم فداي تو شود.علي بن ابيطالب هر كس را كه قصد پيغمبر مي كرد از پاي در مي اورد و به حمله كنندگان پاسخ مي داد،ابوطلحه انصاري كه از تيراندازان زبردست بود تيردان خود را روي زمين خالي كرد و دو زانو نشست و با هر تير كه از كمانش مي جست جاني از تن كافري مي جست،سعدبن ابي وقاص نيز از او پيروي كرده به زانو در امد و به تيراندازي پرداخت.اينك هدف دشمن معلوم بود همه به جايگاه پيغبر حمله مي اوردند يكي از انها سنگي پرتاب كرد كه به دهان پيغمبر خورد و يكي از رباعياتش را شكست،يكي ديگر نيز با شمشيرچهره رسول خدا را زخمي كرد به طوري كه دو حلقه از حلقه هاي زره اش در چهره اش فرو رفت  و چون بعدها ابوعبيده جراح انها را در اورد دو دندان از دندانهاي پيغمبر افتاد.
پيغمبر در ميان اين حلقه از فداييان به سوي كوه احد به راه افتاد اما در چاله اي كه بر سر راه مسلمين كنده بودند افتاد،علي به سويش شتافت و دستش را گرفت و ابوطلحه زير بازويش را گرفت تا رسول خدا برخواست و به راه افتاد.
اين تلاش سخت اين جهاد دشوار و طولاني كه براي حفظ پيشواي خود كرده بودند اين عده را از پاي در اورده از نيرو انداخته بود اكنون با بقيه نيرويي كه داشتند مي كوشيدند با ساير مسلمين كه به انها پيوسته بودند خود و پيغمبر خود را به جاي امني برسانند.پيغمبر بر فراز كوه مي رفت زيرا انجا ايمن تر بود ولي قريش دست از حمله به سويش بر نمي داشت هر دم يكي حمله مي كرد و قصد جانش را داشت.بالاخره رسول خدا به شكاف كوه رسيد و در انجا لختي بياسود،علي سپر خود را پر از آب كرد و اورد،او آب مي ريخت و فاطمه(س)دختر پيغمبر جراحات پدر را مي شست،بعد قطعه حصيري سوزاند و خاكسترش را روي زخم ها گذاشت تا خون بند آيد.بعضي روايات نامي از وجود حضرت فاطمه(س)در انجا نبرده اندو قايلند پيغمبر خودش زخم ها را مي شست.
هندجگرخوار
جنگ احد به سود قريش پايان يافت در اين ميدان حدود هفتاد تن از مسلمين كشته شدند اما كشتگان قريش كمتر بودند.در اينجا پس از پايان جنگ هند در حالي كه دست در دست وحشي قاتل حمزه كه از ان پس ملقب به(سيدالشهدا)شد داده بود بر سر نعش او امد با كارد يا خنجري كه در دست داشت بعضي اعضاي تنش را بريد ولي باز مي خواست انتقام بيشتري بگيرد لذا پهلويش را شكافت و جگرش را در اورد و ان را در دهان خاييد و چون نتوانست فرو ببرد دور انداخت و او هم لقبي يافت زيرا او را از ان به بعد(اكلة الاكباد)يعني هند جگر خوار ناميدند.
ابوسفيان دستور داد كشتگان قريش را به خاك بسپارند و بعد با عده اي بر فراز كوه شد و متوجه مسلمين شد كه دور رسول خدا را گرفته بودند و فرياد بر اورد:اين روز را به جاي روز بدر بگيريد جنگ چنين است روزي مغلوب مي شويم و روزي پيروزهستيم.
قريش هم خبط كرد
نبوغ محمد در فرماندهي ايجاب مي كرد كه از قصد اين دشمن فاتح اگاه شود زيرا خيلي احتمال داشت كه دشمن قصد تاختن به مدينه و تصرف انرا داشته باشد و در تصرف ان برايش مانعي وجود نداشت لذا محمد براي دانستن مقصد دشمن علي را برگذيد و به او دستور داد قريش را دنبال كند و ملاحظه نمايد چگونه حركت مي كنند،اگر سوار اسب شده اند قصد حمله به شهر را دارند و هرگاه اسب ها را يدك كردند و سوار شتر شده اند قصد مدينه را ندارند و به سوي مكه مي روند.علي رفت و باز امد و مشاهدات خود را به رسول خدا گفت و معلوم گرديد كه قريش به سوي مكه مي روند.محمد براي اعاده حيثيت نظامي خود يك اقدام بي سابقه كرد،اين تاكتيك جنگي تا كنون هم سابقه ندارد.روز بعد دستور داد افرادي كه در احد بودند اماده تعقيب قريش شوند و فقط انها با او باشند و هيچ كس ديگري حق ندارد ضميمه ان عده شود زيرا انها هستند كه بايد ان شكست را جبران كنند.
اين تدبير بي اندازه بجا بود زيرا قريش وقتي از احد دور شدند همديگر را ملامت كردند كه چرا محمد و پيروانش را نبايد از پاي در اورده باشند،از اين خبط كه كرده بودند پشيمان شدند بنابر اين تصميم گرفتند اين اشتباه را جبران كنند و تا كار محمد را يكسره نكرده اند به مكه باز نگردند به همين قصد وقتي به (الروحاء)رسيدند همان جا اردو زدند تا به سوي مدينه شتابند.
معبد خزاعي رئيس قبيله خزاعه در روحا به ابوسفيان و قريش برخورد كه قصد حمله به مدينه را داشتند،ابوسفيان از او پرسيد:چه اخباري با خود داري؟معبد كه موقع را براي ياري محمد مناسب ديد گفت:محمد را ديدم با سپاهي كه تا كنون مانندش ديده نشده از مدينه به دنبال شما هستند در اين سپاه هر كس از جنگ احد تخلف كرده بود نيز شركت دارد زيرا پشيمان هستند چرا در اين ميدان حاضر نشدند.همه با خشم و كينه براي گرفتن انتقام بسوي شما مي شتابند و گمان نكنم شما را رها كنند.اگر باور نداري وقتي بسوي مدينه شتافتي و گوشهاي اسبان و برق نيزه ها را ديدي باور خواهي كرد.
تدبير معبد موثر واقع شد و ابوسفيان و قريش را بيمناك ساخت،ترسيدند مبادا فتح احد را از دست بدهند لذا به همان قانع گردند و باز گردند.
پيغمبر سه روز در حمرالاسد  توقف كرد شبها دستور ميداد آتش بيشتري افروزند تا قريش بداند محمد واهمه ندارد و در تعقيبشان مي باشد.اما گفته هاي معبد كار خود را كرده بود و اثر خود را بخشيده بود و قريش را به سوي مكه كوچ مي داد محمد نيز با سپاه خود پس از سه روز توقف به مدينه باز گشت.

ادامه دارد...

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت19:4توسط مجيدثنایی | |

جنگ بدر كه نخستين جنگ مسلمين با مشركين بود اثرات بسيار مهمي از خود بجاي گذاشت.شكوه و شوكت قريش را در هم شكست نام محمد را در سراسر عربستان و قبايل عرب بلند آوازه كرد.منافقين يعني عبدالله بن ابي و پيروانش بيمناك شدند،يهود از تجديد قدرت خود مايوس گرديدند و شروع به فتنه انگيزي كردند و در هر فرصت دشمني خود را ظاهر ساخته و معترض مسلمين شدند و به عهد و پيماني كه با محمد داشتند توجه نكردند.روزي يكي از زنان انصار براي حاجتي به بازار يهود رفت و نزديك يكي از زرگرها نشست.يهودي اصرار داشت كه ان زن روي خود را بگشايد،ولي زن خودداري ميكرد،اين شخص برخاست دامن و پيراهن زن را از پشت سر با تيغي به بالاي شانه اش وصل كرد به طوري كه وقتي ان زن از جاي برخاست سراسر بدنش نمايان شد و يهوديان بر او خنديدند.زن فرياد زد و ياري خواست و يك مرد مسلمان به ياريش امد و يهود زرگر را كشت ساير يهوديان به ان مسلمان حمله بردند و او را كشتند و ان وقت مسلمين و يهود روابطشان با هم تيره شد.مسلمين بر حسب فرمان پيغمبر به سوي بني القينقاع رفته و انان را محاصره كردند،مدت اين حصار پانزده روز بود كه منتهي به تسليم بلا شرط يهوديان گرديد.عبدالله بن ابي نتوانست با انها مساعدتي كند ولي با مسلمين نيز براي جنگ با يهود نرفت،وقتي بني القينقاع تسليم شدند ان باد غرور كه در سر داشتند فرو نشست،رسول خدا در رفتار با انان با اصحاب مشورت كردو تصميم گرفته شد همه را بكشند ولي عبدالله بن ابي واسطه شد و از پيغمبر خواست كه انها را نكشد زيرا با او هم پيمان هستند و نمي توانند از اين عده كه هفتصد نفرند چشم بپوشد بعضي ديگر از انصار كه عبادة بن الصامت از انها بود نيز كشتن يهود را صلاح ندانستند،محمد از كشتن انها چشم پوشيد به شرط انكه هرچه مال و دارايي دارند بگذارند و از مدينه خارج شوند.يهود بني القينقاع ناچار دستور رسول خدا را پذيرفتند و دارايي خود را بر جاي گذاشته دست زن و فرزند خود را گرفته و به وادي القري و از انجا به شام رفتند و در انجا مقيم شدند.
ازدواج علي(ع) و فاطمه(س)
فاطمه عزيزترين دختران پيغمبر بود.زيرا اصولا فرزند كوچكترعزيزتر است ولي در اين دختر نازنين علت ديگري وجود داشت كه او را نزد پدرارجمند ميكرد و ان شباهتي بود كه فاطمه به مادرخود خديجه دختر خويلد داشت.البته رغبت مسلمين به ازدواج با دختر رسول خدا معلوم بود و چون فاطمه بزرگ شده بود عده اي از بزرگان صحابه براي خواستگاري او نزد رسول خدا رفتند كه از جمله انان ابوبكر و عمر بودند ولي رسول خدا به همه انان پاسخ مي داد من درباره فاطمه منتظر دستوري هستم كه از سوي خدا بايد برسد.علي(ع) كه در ان وقت ۲۵ساله يعني در همان سني بود كه پيغمبر با خديجه ازدواج كرد بي ميل نبود داراي زن و خانواده شود و شايد نسبت به فاطمه كه سالها با او در يك خانه به سر برده بي علاقه نبود ولي تهي دستي و نداشتن وسيله زناشويي مانع بود كه در اين راه قدم بردارد.
علي به سوي خانه پيغمبر شتافت بر او وارد شد و سلام كرد ولي نتوانست انچه را كه براي ان امده بود اظهار كند،رسول خدا به دادش رسيد از او پرسيد:پسر ابوطالب براي چه امده است؟آيا مطلبي دارد كه برآورده شود؟اما اين ملاطفت هم زبان علي را نگشود و سر به زير ايستاد.باز پيغمبر براي گشودن زبانش قدمي فراتر نهاد و گفت:شايد براي خواستگاري فاطمه امده اي؟اين بار علي پاسخ مثبت داد.پيغمبر چهره اش گشوده شد و گفت:آيا براي مهر و كابين او چيزي با خود داري؟-نه يا رسول خدا چيزي جز اين شمشير و زرهي كه از آن اطلاع داري ندارم.پیغمبر گفت:همان زره كافي است شمشير را نبايد از دست دهي.
پيغمبر براي ملاقات فاطمه رفت و به او گفت علي بن ابي طالب از تو خواستگاري كرده است.فاطمه سر به زير افكند،پيغمبر به او گفت:به آن كس كه مرا به حق مبعوث ساخت تا خداوند از فراز آسمان اجازه اين ازدواج را به من نداد به ان اقدام نكردم.اي دختر عزيز من تورا به همسري كسي در مي اورم كه سرور هر دو جهان است او اول مسلمان و داناترين مسلمين به اسلام است.از حيث بردباري و شكيبايي و زهد و پرهيزكاري بر همه مقدم است خداوند من و علي را از يك طينت افريده است.چهره فاطمه گشوده شد و گفت:من به انچه رسول خدا پسنديده راضي هستم. با آن چهارصد درم كه از فروش زره بدست امد جهازي براي فاطمه تهيه شد و در شب زفاف رسول خدا عروس و داماد را دست به دست داد،وليمه اي هم در اين عروسي داده شد بعضي از صحابه مي گويند:بخدا زيباتر از آن زناشويي تا ان وقت نديده بوديم...

ادامه دارد... 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت22:18توسط مجيدثنایی | |

وقتي مسلمين به محلي موسوم به ذفران رسيدند از حركت قريش براي حمايت ابوسفيان اگاه گرديدند،با اين ترتيب وضع عوض شده بود.بازگشت به مدينه نيز تعبيري جز شكست و ترس نداشت،و پيغمبر حاضر نبود اين ننگ بر مسلمين ان هم در اول برخورد با دشمنان تحميل شود.پس از ان رسول خدا با مهجرين و انصار كه در ركابش بودند از ذفران حركت كردند و به راه افتادند تا به نزديكي محلي موسوم به بدر رسيدند.
عاقبت مسلمين و قريش در بدر تلاقي كردند و بهم رسيدند و در برابر هم قرار گرفتند و در اردوگاههاي خود را برپا ساختند.قريش تصميم به جنگ گرفتند،ولي از موقعيت خود نا راضي بودند زيرا محمد و يارانش آب را در اختيار داشتند.روحيه قريش درهر حال متزلزل بود زيرا همه طالب جنگ نبودند،بر عكس انها مسلمين با قوت قلب و اطمينان خاطر اماده ميشدند،خداوند به انها وعده پيروزي داده بود،وقتي ديدند قريش با ان استعداد امده و در برابرشان اردو زده اند بدون ان كه وارد مذاكره با انها بشوند اماده جهاد شدند،فقط وقتي پيغمبر انها را ديد رو به اسمان كرد و گفت:خداوندا اين قريش است كه با شكوه و عظمت خود امده است كه با تو مخالفت و ستيزه كند،و پيامبر تو را تكذيب نمايد،خداوندا پيروزي خود را از ما دريغ مدار و انچه وعده داده اي انجام بده.روز هفدهم ماه رمضان هر دو طرف به صف ارايي پرداختند،پيغمبر صفوف مسلمين را راست و منظم ميكرد و با شاخه اي كه در دست داشت مجاهدين را پس و پيش ميكرد،صفوف قريش و مسلمين نزديك و نزديكتر شد،ان وقت پيغمبر مشتي خاك برداشت و بر روي مشركين پاشيد و گفت:زشت باد اين چهره ها در اين هنگام بود كه از صفوف قريش سه تن به ميدان امدند و بر حسب عادت عرب مبازر طلبيدند ديگر جنگ اجتناب ناپذير بود،مرگ پر و بال خود را بر فراز سرزمين بدر گسترد،اجل داس خود را در دست گرفت اسياي مرگ به گردش در مي امد.
جنگ از مبارزه به حمله مبدل شد،قريش حمله اورده بودند و به صفوف مسلمين نزديك مي شدنددر ان وقت ديگر رسول خدا فرمان حمله داد،مهجرين و انصار مانند شيران گرسنه از هر سو حمله مي اوردند،علي بن ابي طالب و عمويش حمزه به قلب قريش تاختند.علي شجاعتي از خود بروز داد كه هر دو صف را مبهوت ساخت،جماعتي از اشراف و بزرگان قريش را از تخت جبروت به تخته تابوت كشيد و تخم كينه خود را در دلهاي قريش كاشت و اين كينه تا علي زنده بود در دلهاي قريش برقرار بود و همه جا با او مخالفت كردند.كشتگان قريش فزوني مي يافت،رسول خدا مجاهدين را تحريك ميكرد وحي اسماني دلهايشان را قوي ميكرد.بزرگان قريش و معاندين رسول چون برگ خزان در برابر ضربت هاي مسلمين بر زمين مي ريختند.
روساي قريش و ان ستمگران كه سيزده سال يك عده مردم را فقط براي گفتن "لااله الاالله" شكنجه ميدادند روي اورده و يكي پس از ديگري كشته شدند.در ان روز هيچ تيره اي از قريش نبود كه يك يا چند نفر از انها كشته نشود.نسيم پيروزي بر پرچم مسلمين وزيد،قريش روي به فرار اورده بيش از هفتاد كشته روي زمين گذاشته و هفتاد اسير به دست مسلمين داده بودند.اما از مسلمين فقط چهارده نفربه درجه شهادت رسيده بودند.پيغمبر دستور داد تا شهدا را گرد اورند و بر انها نماز خواند و فرمان دفن داد.سپس دستور داد تا كشتگان قريش را برداشتند و در يكي از چاههاي سرزمين بدر سرنگون ساختند....

ادامه دارد....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت22:40توسط مجيدثنایی | |

اساس حكومت اسلامي پايه گذاري مي شود
پيغمبر پس از ورود به يثرب اول فكرش اين بود كه نظم و ترتيبي ايجاد كند كه مسلمين با ان اداره شوند لذا اول اقدامش ساختن مسجدي بود كه مسلمين روزي پنج بار در ان اجتماع كنند و در ضمن اداي فريضه نماز از اوضاع همديگر اگاه شوند و در سايه وحي و تعاليم پيغمبر و خطبه هاي او به امور اجتماعي و ديني واقف شوند.
در يك طرف مسجد براي پيغمبر و همسران و خانواده اش چند حجره ساختند كه گرچه محفوظ تر از مسجد بودند ولي بناي انها بهتر از مسجد نبود و با همان گل و اجر و سنگ ساخته شده بود.
تا پيش از اسراء و معراج مسلمين روزي دو بار و هربار دو ركعت نماز مي خواندند ولي پس از معراج ركعات به 17 ركعت معين شد كه در شبانه روز به اوقات معين و عدد معين بايد مسلمين به جا اورند و مسلمين پس از هجرت و بناي مسجد مدينه در اوقات نماز حاضر مي شدند و كسي يا وسيله اي نبود كه انها را به وقت نماز يا انعقاد جماعت اگاه سازد،لذا در صدد بر امدند تا وسيله اي داشته باشند،عده اي پيشنهاد كردند در اوقات نماز بوق زده شود،عده اي گفتند ناقوص زده شود،ولي چون اين دو وسيله تشبه به يهوديان و مسيحيان بود پذيرفته نشد و خداوند براي اگاه ساختن مسلمين به اوقات نماز طريقه بسيار بهتري به وسيله پيغمبر خود مقرر داشت كه اذان بود و اول كسي كه صداي خود را به اذان بلند كرد بلال بن رباح حبشي بود كه از ان پس اذان گوي رسول خدا شد و هر روز پنج بار صداي خود را به اذان بلند مي كرد و مردم را به اداي فريضه نماز دعوت مي نمود.
زفاف عايشه
خانواده ابوبكر نيز همراه پسرش به مدينه هجرت كرده بودند،لذا پس از هفت يا هشت ماه كه از استقرار مسلمين در مدينه مي گذشت ابوبكر از رسول خدا در خواست كرد كه امر ازدواج عايشه را تمام كند.در ان وقت عايشه يازده ساله بود و بعضي روايات سن او را كمتر مي دانند اما انچه محقق ميباشد اين است كه كمتر از نه سال نبود.پيغمبر اين در خواست را پذيرفت و با عده اي از زنان و مردان انصار به خانه ابوبكر شتافت.پس از انجام امر زناشويي پيغمبر همسر زيبا و خردسال خود را به منزل برد و مانند سوده اطاقي به او داد.در اين اطاق جز حصير و بستري از چرم كه اكنده به ليف خرما بود و يك پرده بافته شده از موكه، ساتر در بود اثاثيه ديگري يافت نمي شد.
كعبه قبله مسلمين
در سال اول هجرت كارهاي بزرگي در مدينه انجام يافت كه براي پيشرفت اسلام و استواري ان بي اندازه موثر بود،شايد تغيير قبله و نماز گذاردن مسلمين به سوي كعبه يكي از ان امور به شمار ايد.بعضي روايات تغيير قبله را در سال اول هجرت و بعضي 18 بعد هجرت دانسته اند.
تشريع جهاد
هر چند كه مسلمين از مكه به مدينه هجرت كرده و در انجا عزيز و محترم و ازاد از ازار به سر مي بردند و روز به روز كارشان بهتر پيشرفت مي كرد،با مساعدت انصار كار معاش انها مرتب بود اما نه پيغمبر و نه مسلمين مهاجر نمي توانستند مكه و كعبه را از ياد ببرند و بگذارند قريش پس ازانكه سيزده سال انها را در فشار گرفته بود حالا باز با ساير مسلمين كه در انجا هستند بد رفتاري كنند.اموال و املاك مسلمين در تصرفشان باشد يا خانه هايشان مهجور و خراب بماند و به روز اسف اوري در ايد.بنا بر اين پس از استقرار انها در مدينه خداوند عالم اجازه داد كه با مشركين جهاد كنند و دين خدا را پيروز گردانند.
ماه شعبان سپري شد و ماه رمضان در رسيد،در اين ماه بود كه پيغمبر مطلع شد كه كاروان قريش از شام بسوي مكه باز ميگردد.رئيس اين كاروان ابوسفيان بود و اين همان كارواني بود كه پائيز گذشته پيغمبر براي دست يافتن به ان تا عشيره رفته بود،كاروان بزرگي بود و تمام مردم مكه از مرد و زن در كالاي ان شركت داشتند.پيغمبر به تصرف ان بسيار اهميت مي داد،ولي نه از لحاظ مالي بلكه از اين لحاظ كه تصرف چنين كارواني به قريش و همه مردم مكه زيان بزرگي خواهد رسانيد.اما مسلمين مخصوصا مهاجرين تصرف ان را از طرفي براي خود غنيمت و از طرف ديگر انتقام از قريش كه همه اموالشان را در مكه به تصرف در اورده بودند مي دانستند.عده اين سپاه را 313 نفر نوشته اند.
ابوسفيان در موقع رفتن دانسته بود كه محمد در دنبال كاروان است به همين جهت در موقع بازگشت همه جا مراقب بود و از قبايل سر راه از اخبار محمد و مسلمين جويا مي شد و چون خبر يافت كه محمد و عده اي از مهاجرين و انصار از مدينه به قصد تصرف كاروان خارج شده اند بنا را بر احتياط گذاشت زيرا بيش از چهل مرد جنگي با خود نداشت و با اين عده گمان مي كرد نتواند كاروان را سالم به در برد پس بهتر ان ديد كه از مردم مكه ياري بخواهد و به اين منظور مردي را با سي درهم اجير كرد و بسوي مكه فرستاد تا قريش را اگاه سازد.هر كس كه قدرت رفتن داشت ناچار از حركت بود،هيچ كس نميتوانست تخلف كند مگر اين كه كسي را بجاي خود بفرستد،لذا همه بزرگان و اشراف قريش و حتي بني عبدمناف اماده حركت شدند....
ادامه دارد...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت22:14توسط مجيدثنایی | |

معراج
درهمين اوقات بود كه حادثه عظيمي روي داد كه براي ازمودن مسلمين محكي بود،دلها را ازمود و به اصطلاح امروز يك نوع تصفيه اي به وجود اورد و بر اثر ان عده اي از اسلام روي برتافتند.اين حادثه "اسراء و معراج"بود.
يك روز پيغمبر از خانه بيرون امد و به سوي قريش رفت و به انها اطلاع داد ديشب از مكه به بيت المقدس رفته و از انجا به اسمان عروج كرده و قبل از دميدن صبح به مكه باز گشته است.
قريش تكذيب كردند،عده اي كه نمي توانستند به اساني پا روي صداقت و راستگويي محمد گذارند از او شاهد و دليل خواستند.پيغمبر گفت:در سفر خود از مكه به بيت المقدس به دو كاروان برخوردم كه يكي از انها شتري را گم كرده بود و ان كاروان ديگر پيش اهنگش اشتري است كه نشانه اش چنين است و دو لنگه بارش چنان.عده ديگري وصف مسجدالاقصي را از او خواستند و خداوند جبرئيل را به ياري پيغمبرش فرستاد تا نقشه مسجد را در برابرش گيرد تا اگر چيزي از علائم ان به ياد ندارد از روي نقشه بگويد..بالاخره با وصفي كه پيغمبر از ان مسجد كرد عده اي كه ان را ديده بودند تصديق كردند كه اوصاف صحيح و با اصل منطبق است.وقتي از ان دو كاروان پرسيده شد انچه را كه محمد گفته بود تصديق كردند ولي باز اين قضيه تكذيب شد.
دوسيره نويس بزرگ اسلام (ابن اسحاق و ابن هشام)مي گويند:اين حادثه در سال دهم بعثت اتفاق افتاده است.

اسلام در يثرب
هنگام موسم باز پيغمبر با قبايل عرب كه براي زيارت به مكه امده بودند تماس گرفت و انها را به اسلام دعوت كرد و در اين بين به عده اي از مردم يثرب مصادف شد و به گفتگو با انها پرداخت.پيغمبربا انها نشست و رسالتي را كه از جانب خدا داشت بيان كرد و اياتي از قران بر ان قوم فرو خواند و به اسلام دعوتشان كرد.قدري با هم به نجوي پرداختند و گفته هاي يهود يثرب را به ياد اوردند كه هنگام نزاع و كشمكش به "اوس و خزرج"(دو طايفه بزرگ عرب كه در يثرب زندگي ميكردند و از قديم با هم دشمني و خونريزي داشتند) مي گفتند:طولي نمي كشد كه پيغمبري مبعوث خواهد شد و دين ما را تاييد خواهد كرد و ما پيرو او مي شويم و شما را خواهيم كشت و زمان ظهور اين پيامبر فرا رسيده است.
اين سوابق مؤيد گفتار پيغمبر شد و نور اسلام در دلهاي انها افكند و همه ايمان اوردند.اينها اول دسته اي بودند از اهل يثرب كه ايمان اوردند.بر اثر تبليغ انها عده اي از مردم مدينه اسلام را قبول كردند و در موسم حج دوازده نفر به مكه امدند و در محلي موسوم به عقبه با محمد ملاقات كردند.اين دوازده نفر ده نفرشان از قبيله خزرج و دو نفرشان از اوس بودند،اينها با پيغمبر بيعت كردند بر اين كه:براي خدا شريك قائل نشوند دزدي نكند و مرتكب زنا نشوند فرزندان خود را نكشند و بهتان و افترا نزنند و در امور نيك و روا نسبت به پيغمبر نا فرماني نكنند... سال بعد نيز چنين ملاقاتي صورت گرفت و پيمان محكم تري بسته شد كه از پيغمبر حمايت كنند.

مهاجرت به مدينه
پيامبر سيزده سال در مكه به سر برد،انواع سختي ها را تحمل كرد،عذاب مسلمين را به چشم ديد،قريب سه سال سخت ترين محاصره ها را تحمل كرد ولي به فكر او خطور نكرد كه مكه را رها كند.پيغمبر اين فكر را به موقع عمل در اورد و به مسلمين گفت:برويد و در يثرب به برادران ديني خود ملحق شويد انها شما را ياري خواهند كرد و شما را پناه خواهند داد.مسلمين نيز پس از اين اجازه راه مدينه را پيش گرفتند،تنها و دسته دسته به ان شهر روي اوردند.هر كس قادر و ازاد بود راه مدينه را پيش گرفت بطوري كه جز عده معدودي از مسلمين كه قدرت و استطاعت نداشتند كسي در مكه نماند.
قريش براي رفع اين خطر و براي خاتمه دادن به كار محمد مانند اقدام به همه كارهاي بزرگ در "دارالندوه"اجتماع كردند و به كنكاش پرداختند.
ابوجهل گفت:اين مرد چاره اي جز كشته شدن ندارد،ولي هركس او را بكشد "بني عبدمناف"او را خواهد كشت پس بهتر انكه از هر قبيله اي يك جوان انتخاب شود تا همه يكبار بر او حمله برند و باهم شمشيرهاي خود را بر او فرود اورند تا خونش در ميان قبايل افتد در اين صورت بني عبدمناف قادر نخواهد بود با همه اين قبايل بجنگند و به ناچار راضي به خونبها خواهند شد ما نيز خونبهاي او را خواهيم داد و از دستش اسوده خواهيم شد.

هجرت
خداوند رسول خود را از مكر و توطئه قريش اگاه ساخت و به او اجازه داد به مدينه هجرت كند.پيغمبر به وسيله جبرئيل دانسته بود كه در ان شب قريش قصد او را دارند و به او گفته بود نبايد امشب در بستر خود بخوابي.ولي رسول خدا ميدانست بايد قريش را فريب دهد،بايد به انان بنماياند كه در بستر است تا بتواند از مكه خارج شود،براي اين منظور شخصي امين و شجاع و با ايمان لازم بود و پيغمبر براي يافتن چنين كسي احتياج به فكر نداشت لذا روي به علي بن ابيطالب كرد و او را از قصد خود اگاه ساخت و دستور داد پس از او امانات مردم مكه را مسترد كند و در مدينه به او ملحق شود.علي (ع) نيز پذيرفت و اين فداكاري را در راه رسول خدا و پسر عموي خود و كسي كه در دامانش پرورش يافته بود قبول كرد و بدون ترس و بيم روپوش سبز رنگ پيغمبر را بر خود كشيد و در بستر او خوابيد.پيغمبر از خانه خارج شد،قريش كه مامور قتلش بودند دور خانه را احاطه كرده بودند،مشتي خاك برداشت و به روي انان پاشيد و گفت زشت و دگرگون باد اين چهره ها.چشمها كور شده بود پيغمبر را نمي ديدند،او از انجا به خانه ابوبكر رفت و از در كوچكي كه در عقب خانه بود در تاريكي شب خارج شدند و به خارج مكه رفته و به غاري كه در جنوب شهر و معروف به غار ثور بود وارد شدند.قريش از پاي ننشستند و به جستجوي پيغمبر بر امدند.بهترين پي شناسان را استخدام كردند و يكصد شتر براي كسي كه محمد را دستگير كند جایزه معين كردند.
پي شناس اثر دو جفت پا را ديده و شناخته بود،به همراهان خود گفت:اين اثر پاي محمد و ابوبكر است ان را دنبال كنيم تا به ان برسيم.همه ان پي را دنبال كردند،پي شناس انها را تا پاي غار ثور اورد و گفت:تا اينجا امده اند و ديگر اثري از انها نيست،پس وارد غار شويم.اما وقتي خواستند وارد شوند اثار و علائمي ديدند كه بر همه محقق شد كه كسي وارد غار نشده است.عنكبوت بر در غار تنيده و راه را گرفته بود،دو كبوتر صحرايي در انجا اشيانه داشتند،درختي در انجا ديده ميشد كه شاخه هاي ان در غار را گرفته بود.نه با اين وضع كسي وارد غار نشده بايد در جاي ديگری محمد را جستجو كرد.
سه شبانه روز محمد و ابوبكر در غار ثور بسر بردند،همه شب عبدالله و عامر(پسر و غلام ابوبكر)مي امدند يكي اخبار مكه را مي اورد و يكي آب و غذا.بالاخره روز سوم تعقيب تخفيف يافت.ابوبكر به عبدالله ابن اريقط(چوپان خود)دستور داد شترها را بياورد،و او نيز دو شتر را كه ابوبكر به او سپرده بود اورد،براي خود نيز شتري اورد كه سوار ان شود زيرا او را براي راهنمايي اجير كرده بودند.

در مدينه چشم براهند
صداي شادي در همه جا به گوش ميرسيد،تمام كوي و برزنهاي مدينه پر از تماشاچي شده بود.انصار خانه هاي خود را گشوده و اماده پذيرايي از اين مهمان عظيم الشان بودند.برهر تيره و محله اي كه مي گذشت پيش مي امدند و زمام شتر او را ميگرفتند و از او خواهش مي كردند بر انان فرود ايد.ولي رسول خدا با لبان متبسم و چهره گشاده عذر مي خواست و مي گفت مهار شتر را رها كنيد و به ان راه دهيد زيرا مامور است.به اين ترتيب پيش ميرفت تا به زمين فراخي در كوي بني النجار رسيد در انجا شترش خوابيد.پيغمبر ان را برخيزاند و به راه انداخت،شتر چند قدمي برداشت و باز به جاي اول امد و خوابيد.پيغمبر از ان فرود امد و گفت:منزل و مقام من همين جاست ...
...ادامه دارد...

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت10:55توسط مجيدثنایی | |

براي محمد زندگي پر مشقت و پر رنج و عذاب كه با جنگ و جدال توام است بايد شروع شود.محمد همه اينها را در نظر داشت و با نظر دوربين و نيروي وحي و الهام درك ميكرد كه به همسر خود گفت:چه كسي را دعوت كنم؟-در همان حال بانگي دلنشين و لحني شيرين با لحجه اي پر از صدق و اخلاص و عشق و محبت به محمد پاسخ داد:من،اي محمد اي شوهر عزيز اي رسول خدا من پيش از همه به تو ايمان مي اورم تونيز مرا قبل از همه دعوت كن من از روي اخلاص ايمان مي اورم و گواهي مي دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و تو پيغمبر و فرستاده او هستي.پس خديجه اول كسي بود كه به او ايمان اورد.

جبرئيل نماز را به محمد اموخت و اركان ان عبادت را عملا به او ياد داد.محمد حمد و سوره را مي خواند و خديجه تكرار مي كرد،در همين وقت در باز شد و كودكي ده ساله و خيلي قوي و درشت استخوان وارد اتاق شد و از اين عمل كه ان زن و مرد انجام مي دادند مبهوت شد.اين كودك علي بن ابي طالب پسر عموي محمد بود كه از دو سال قبل در خانه او در اغوش او و خديجه به سر مي برد.وقتي دو ركعت نماز صبح خوانده شد علي روي به پيغمبر كرد و پرسيد:چه مي كرديد؟-پيغمبر گفت ما عبادت خداي يگانه را مي كرديم من تو را دعوت به اين دين مي كنم ايا ايمان مي اوري؟-علي با كمال سادگي پاسخ داد:من با ابوطالب مشورت مي كنم و پاسخ مي دهم.ان روز گذشت روز ديگر در همان هنگام علي بر سر راه پيغمبر حاضر بود پيغمبر را در اغوش كشيد و با گفتن شهادتين اسلام خود را اعلام كرد.پيغمبر از او پرسيد:ايا ابوطالب را ديدي و از او اجازه خواستي؟-علي جواب داد:من فكر كردم و ديدم نيازي به اجازه او ندارم زيرا خداوند مرا بدون اجازه كسي افريد من هم بدون اجازه كسي او را خواهم پرستيد.

در اين اوقات دعوت خصوصي و مخفيانه بود پيغمبر هنوز از طرف خدا مامور به دعوت عمومي مردم نشده بود و فقط دوستان و اشنايان  مورد اعتماد را دعوت مي كرد.با وجود اين عدد مهمي مخصوصا از جوانان و بردگان به محمد گرويدند.

مسلمين اوليه از بيم قريش در خارج از مكه به كوه ها و دره ها مي رفتند و نماز و عبادت مي كردند.در ان وقت از فروض ديني فقط نماز معمول شده بود كه روزي دوبار صبح وشام هر بار دو ركعت بجاي مي اوردند يا در خانه ارقم كه در پاي صفا واقع بود گرد مي امدند و ايات و سوره هاي قران را تلاوت مي كردند و نماز مي گذاردند،پيغمبر نيز در همان خانه به انان مي پيوست و اگر وحي بر او نازل شده بود بر مسلمين تلاوت مي كرد.به اين ترتيب اسلام در خانه هاي مكه رخنه يافت و راه خود را در ميان قريش بت پرست متعصب باز كرد و به پيشرفت خود ادامه مي داد.

سه سال از هنگام بعثت گذشت.در اين مدت عده اي مرد و زن از هر طبقه ايمان اوردند.اينك ديگر دوره اختفا گذشته بود پيغمبر در اين سه سال افكار و اذهان را تا حدي اماده شنيدن اين دعوت كرده بود،خداوند نيز مي خواست دين خود را ظاهر سازد و اول در خاندان محمد ان را علني نمايد به همين جهت به پيغمبر خود وحي كرد:(به خويشان نزديك و خاندان خود اخطار كن و نسبت به مومنين كه پيرو تو شده اند اظهار فروتني كن و اگر خويشان تو سر پيچي كردند به انان بگو از كردارتان بيزاري مي جويم)شعراء ايات۲۱۴تا۲۱۶ (دعوت خدا را اشكار كن و مردم را بسوي ان بخوان و از مشركين روي برتاب)حجر ايه۹۴

پس از اين فرمان رسول خدا دعوت عمومي را شروع كرد.يك روز بر فراز كوه صفا رفت و فرياد بر اورد(ياصباحا)اين عبارتي بود كه وقتي عرب در صبحگاهان مورد حمله قرار مي گرفتند براي اخطار به مردم با صداي بلند گفته مي شد.مردم كه اين صدا را شنيدند گمان كردند دشمني به مكه حمله كرده است لذا همه قريش پاي كوه جمع شدند.محمد بانگ بر اورد و گفت:اگر به شما بگويم دشمن صبحگاهان يا شامگاهان به شما حمله ور مي شود ايا از من باور نخواهيد كرد؟-گفتند:ما تا كنون از تو دروغي نشنيده ايم.محمد گفت:بنابر اين شما را از عذاب سخت و بسيار دشواري مي ترسانم.خداوند مرا مامور كرده به شما اخطار كنم و شما را از عذاب نجات دهم.ابولهب كه در انجا حاضر بود با خشم وكينه بسيار برخاست و روي به محمد كرد و با صداي بلند فرياد كنان گفت:واي بر تو باد،دستهايت بريده باد،ايا براي اين بود كه ما را در اينجا گرد اوردي.محمد با بردباري و صبر به ان مرد گمراه نگاه كرد و چيزي نگفت.ولي خداوند اين درشتي را بر پيامبر خود روا نديد و(سوره لهب) را درباره ابولهب نازل ساخت.

ابوطالب بزرگ بني هاشم و بني عبدالمطلب بود،همه اورا محترم مي داشتند و از او شنوايي داشتند،پس از ان مذاكراتي بين او و محمد صورت گرفت،همه خويشان را خواست و جريان را براي انان بيان كرد و بعد تصميم خود را در مورد حمايت از محمد به انان اعلام كرد و خواست كه با او در اين امر همكاري كنند،بني هاشم و سايرين در خواست ابوطالب را اجابت كردند،زيرا در هرحال برادرزاده يا پسر عموي انان بود و حميت عربي ايجاب مي كرد كه او را تسليم قريش نكنند.

از ان وقت است كه دوره بسيار شديدي براي مسلمين شروع شد و گرفتار شكنجه هاي ظالمانه قريش شدند.تازيانه خوردند،انان را با اتش سوزاندند،با ميله هاي اهنين داغشان كردند،بين مكه انان را روي ريگهاي داغ خواباندند و سنگهاي گران بر سينه شان نهادند و.....

مهاجرت

وقتي كه اذيت و ازار مشركين بر مسلمين شدت يافت و از حد تحمل گذشت روي به پيغمبر اوردند تا برايشان چاره اي انديشد.پيغمبر به ان عده دستور داد مهاجرت كنند و از مكه بروند و به انها گفت:به حبشه بروند زيرا پادشاه ان مردي عادل و خداشناس است و شما در پناهش اسوده خواهيد بود تا خداوند براي شما راه نجات را بگشايد.بر اثر اين اجازه يازده مرد و چهار زن عازم حبشه شدند كه سردسته و مسئول اين گروه جعفربن ابوطالب بود.اين اولين هجرتي بود كه در اسلام صورت گرفت و اين عده اول گروهي بودند كه تن به ترك وطن و اقوام خود دادند و در سال پنجم بعثت مهاجرت كردند.

قريش از هجرت مسلمين به حبشه ناراضي بودند زيرابه حيثيت انها برخورده بود كه يك عده مستضعف را نتوانسته اند نگاهدارند.بنا براين در صدد بر امدند انان را باز گردانند،عده اي را به رياست عمروعاص و عبدالله بن ابي ربيعه با هدايايي به حبشه فرستادند كه مسلمين را باز گردانند.خبر ورود اين هيئت را به پادشاه دادند و اجازه شرفيابي خواستند.نجاشي اظهار تمايل كرد هر دو دسته به حضورش بيايند تا اظهارات انان را بشنود و بعد اظهار نظر كند.عمروعاص و عبدالله بن ابي ربيعه وارد شدند و در برابر نجاشي به سجده افتادند و هداياي قريش را تقديم كردند و در خاست بزرگان مكه را راجع به استرداد مهاجرين مطرح كردند.جعفربن ابي طالب و عثمان بن عفان و زبير بن العوام نيز به بارگاه نجاشي وارد شدند و نجاشي روي به انان اورد و گفت:از گفته هاي اين پيغمبر چيزي به ياد داري و مي تواني براي ما بخواني؟جعفر بن ابوطالب جواب داد:اري سپس با لحني گيرا و شيوا شروع به خواندن (سوره مريم) كرد.جعفر اين ايات را تا ايه 39 خواند وتلاوت خود را به پايان رساند و خاموش ماند.عاقبت پادشاه حبشه به سخن امد و گفت:اين سخنان با انچه  موسي و عيسي اورده اند از يك جا نازل شده است،سپس با عصايي كه در دست داشت خطي روي زمين كشيد و به جعفر گفت:ميان دين ما و دين شما بيش از اين خط فاصله نيست.انگاه روي به عمروعاص كرد وگفت:به كشور خود باز گرديد زيرا من اينها را به شما تسليم نخواهم كرد.وفرمان داد هداياي قريش را به انها باز گردانند،عمروعاص و همراهانش سرافكنده و نااميد به سوي مكه بازگشتند و مهاجرين با احترامي بيشتر در حبشه ماندند...

ادامه دارد...  

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت23:18توسط مجيدثنایی | |

پس از ازدواج

محمد پس از ازدواج با خديجه امور نيوي خود را مرتب ديد،ديگر از تلاش براي روزي اسوده شده بود،درد و غم يتيمي را در آغوش خديجه از ياد برده بود اما هميشه به درد و غم يتيمان و بي كسان مي پرداخت.در اين وقت محمد در اجتماع مكيان حضور مي يافت.همه اورا محترم مي داشتند،ازدواج با خديجه عده اي را با او دشمن كرده بود اما انها هم از احترامش خودداري نمي كردند.در اين بين حادثه اي روي داد كه تجديد ساختمان كعبه لازم شد.اين حادثه عبارت از سيلي بود كه از كوه هاي اطراف مكه سرازير شد و كعبه را فرا گرفت و در پايه و ديوارهاي ان رخنه كرد و در انها شكاف هايي ايجاد كرد بنابر اين قريش و مردم مكه تصميم گرفتند تا بناي ان را تجديد كنند.خرابي و ساختمان كعبه اگر در 35 سالگي محمد باشد بايد در حدود سال ۶۰۶ ميلادي واقع شده باشد،و شايد در همان سال باشد كه مردم مكه گرفتار قحطي و خشكسالي شدند و محمد از اموال خديجه و با رضاي او از مردم مكه دستگيري كرد.در همان سال بود كه وضع ابوطالب سخت شد و محمد نزد عباس بن عبدالمطلب(عموي خود) رفت و به او گفت:برادرت ابوطالب عيالمند است و سال سختي به مردم روي اورده است برخيز به سراغش برويم و از عيالش كم كنيم.محمد و عباس نزد ابوطالب رفتند و هركدام يكي از پسران اورا برد و متكفل او شد محمد علي را برد و عباس جعفر را قبول كرد.

عباس از ثروتمندان قريش بود و سرمايه خود را در ربا به كار انداخته بود ولي از كساني بود كه از خرج خودداري مي كرد به همين جهت پس از مرگ عبدالمطلب فقط وظيفه (سقائيت) اب دادن به حجاج و زوار را قبول كرد و از مهمانداري كه مستلزم خرج بود شانه خالي كرد.

دوره رياضت و تحنث

محمد از دوران كودكي به تفكر عادت كرده بود،از همان وقت از بتها بدش مي امد و انها را دشمن مي داشت،او درس نخوانده بود،كتابي نديده بود اما كتاب بزرگ طبيعت را خوب مي خواند و از ان اسراري مي اموخت.

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت               به غمزه مسئله اموز صد مدرس شد

كوه هاي اطراف مكه براي محمد بهترين جا و وسيله براي تفكر بود،پس از ان كه با خديجه ازدواج كرد و از كسب معاش اسوده شد باز روي به تفكر نمود،او اين بتها را به خدايي نمي پذيرفت و مانند پدرش ابراهيم(ص)انها را بر باطل مي دانست.

سالها بود كه محمد با تفكرات و تخيلات خود مانوس بود ولي كاملا روشن نيست از چه وقت روي به رياضت اورده است،فقط مي توان گفت هرچه قدر سنين عمرش به چهل نزديك مي شد تمايلش به تفكر بيشتر مي شد.براي يافتن حقيقت به كوه هاي اطراف مي رفت و در انجا به تفكر و تامل و رياضت و عبادت مي پرداخت و بدون انكه ان را از كسي فرا گيرد هر سال يك ماه به كوه هاي اطراف مكه مي رفت و در (غار حراء)معتكف مي شد.هر وقت محمد توشه اش به پايان مي رسيد،به مكه مي امد،در انجا با اغوش گرم و پر مهر خديجه مصادف مي شد،ان زن بزرگوار سرش را شانه مي زد،جامه اش را عوض مي كرد،گرد از سر و رويش پاك مي كرد و محمد دوباره توشه اي برمي داشت و به عبادتگاه خود باز مي گشت.

دلش روشن شده بود،عقلش به سوي نور رستگاري راه يافته بود،دوران بعثت او نزديك و نزديكتر مي شد،بنابراين بايد خداوند پيغمبر خود را در راه رسالت قرار دهد،او را از همه چيز بيزار و فقط به حق و حقيقت متوجه سازد.

اين حقيقت براي محمد شروع به تجلي نمود،اول به صورت خواب،به صورت رويا در برابرش ظاهر گرديد،اثار و علائم ديگري در بيداري بر او ظاهر مي شد،از هر سو كه مي گذشت صدايي مي شنيد ولي وقتي كه به اطراف مي نگريست كسي را نمي ديد،وقتي اين صدا به گوشش مي رسيد چنين مي پنداشت كه نامش را ميبرند.

محمد را واهمه گرفت وقتي به خانه امد خديجه به سويش شتافت،رنگ او را دگرگون ديد.از او پرسيد:تورا چه مي شود؟محمد جواب داد:مي ترسم،مي ترسم ديوانه شوم.خديجه با همان علاقه و با همان مهر و محبت عرق پيشاني او را پاك كرد و با همان لحن دلنشيني كه براي قلب مضطرب محمد بهترين مسكن بود گفت:نه بخدا تو ديوانه نخواهي شد،ديو و پري به تو راه ندارند.سخنان خديجه محمد را ارام كرد و به او قوت و نيرو بخشيد.باز به كوه رفت و در غار حراء به تفكر و تامل پرداخت،در ان وقت نور حقيقت بر او اشكار شده بود بر او محقق گرديده بود كه اين انبوه بتها  كه در خانه كعبه از در و ديوارش بالا رفته اند،اين اجسام كر ولال و كور كه به كسي سودي نمي رسانند و نه قادر هستند از خود زياني دفع كنند،بر باطلند.

محمد روز به روز متفكرتر و مرتاض تر مي شد،اثار و علائم كه بر او ظاهر مي شد روياهاي صادق كه تعبير انها درست در مي امد او را بيشتر مضطرب كرده بود با ان كه به اسراري پي برده بود در امور خود سرگردان بود،تا عاقبت انچه بايد وقوع يابد وقوع يافت و فرشته حق بر او فرود امد.
ادامه دارد...
 

بسم الله الرحمن الرحيم

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ (1) خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ (2) اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ (3) الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ (5) كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى (6) أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى (7) إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى (8) أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى (9) عَبْدًا إِذَا صَلَّى (10) أَرَأَيْتَ إِن كَانَ عَلَى الْهُدَى (11) أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوَى (12) أَرَأَيْتَ إِن كَذَّبَ وَتَوَلَّى (13) أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى (14) كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ (15) نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ (16) فَلْيَدْعُ نَادِيَه (17) سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ (18) كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ (19).                        
                                                                                                 سوره علق

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت23:44توسط مجيدثنایی | |

چوپاني 

محمد مي دانست جنبه مالي عمويش ابوطالب ضعيف است،لذا سعي ميكرد بار خرج را از دوشش سبكتر كند و به چوپاني پرداخت.مردم مكه از يتيم ابوطالب خوششان مي امد و او را دوست ميداشتندزيرا مي ديدند با ان كه جوان است،با ان كه زيباست خود را به هيچ گناهي نيالوده است،از فسق و فجور مردم مكه بر كنار مانده است.ابوطالب در ان وقت كه محمد عازم رفتن به خارج شهر بود او را خواسته و گفته بود:موسم ان رسيده كه كاروان قريش براي تجارت بسوي شام حركت كند.اگر تو حاضر باشي من سرمايه را فراهم خواهم كرد،اين خديجه دختر خويلد است كه خويش تو است و مال فراوان دارد كه با ان تجارت ميكند و همه ساله كساني را اجير كرده و به شام ميفرستد،اگر درباره تو با او صحبت كنم بر اثر انچه از امانت و نجابت تو شنيده قطعا بر سايرين ترجيهت خواهد داد و تورا با مالتجاره خود خواهد فرستاد.

در ان روز خديجه بيوه اي چهل ساله بود و ثروتمند ترين زنان قريش به شمار مي رفت،او را بانوي قريش مي ناميدند.

باز صبح بود و باز خديجه با عده اي از دختران در حال گفتگو بود كه خبر اوردند كه محمد امين طالب ملاقاتش مي باشد.لحظه اي گذشت،جواني ۲۵ ساله با قدي نه بلند و نه كوتاه داراي چشماني سياه و درشت كه سرخي كمي در سفيدي ان ديده مي شد و مژگاني برگشته و پيشاني بلدن نوراني كه تاجي مشكي از مو بر فرازش قرار داشت با دو گونه سفيد كه اثري از اختلاف نژاد در ان ديده نمي شد و ابرواني باريك نا پيوسته كه رگي ابي رنگ از ميانشان عبور مي كرد با بيني قلمي كشيده و دهاني متوسط با دولب كه عزم و اراده از ان نمايان بود وارد اطاق شد،در هنگام راه رفتن بدن خود را جلو مي داد گويي از سراشيبي فرود مي ايد دست و پايش از حد عادي بزرگتر مي نمود ولي بسيار متناسب و زيبا بود.

خديجه لختي به او نگريست،دخترها در او خيره شدند،خديجه با اضطرابي نمايان او را دعوت به نشستن كرد و بعد روي به او اورد و گفت:اي امين ايا حاضر هست يبا كاروان من به شام بروي و با مال من داد و ستد كني؟انچه از اينجا مي بري در شام بفروشي و انچه در خور سود مي داني خريداري كني و با خود بياوري؟محمد جواب داد:اري حاضر هستم.- بسيار خوب من براي حق الزحمه تو چهار شتر ماده جوان معين كرده ام،ميسره غلام و پيشكار من نيز در اين سفر با تو خواهد بود كه خدمات لازم را براي تو انجام بدهد.

پس از بازگشت كاروان از شام كارها جريان عادي خود را گرفت،بازرگانان به فروختن كالا و حساب سود و زيان خود پرداختند،عمال و اجيران اجرت خود را در يافت نموده از پي كار خود رفتند وموقتا روابط انان با همديگر قطع شد.

ازدواج

خديجه پس از رفتن محمد در كار خود درمانده بود نميدانست با اين عشق نا بهنگام چه كند،به مردم و به اقوام خود چه بگويد.

در هرحال پس از ان چندان طولي نكشيد كه محمد از طرف خديجه دعوت شد و پس از ساعتي او با دو عمويش ابوطالب و حمزه به سوي خانه خديجه شتافت.عموي خديجه عمروبن اسد و پسر عمويش ورقة بن نوفل و عده اي ديگر در انجا حضور داشتند زيرا پدر او كه خويلد باشد مدتي قبل در گذشته بود.

خديجه همه چيز را مهيا كرده بود،اكنون بايد ابوطالب كه از همه برتر است شروع به سخن كند و خديجه را براي محمد خواستگاري كند،لذا روي به جمع كرد و گفت:محمد جواني است كه با هيچ يك از جوانان قريش سنجيده نمي شود مگر انكه از حيث شرف و بزرگواري و فضل و عقل برتري يابد،اگر چه از حيث دارايي فقير است ولي ثروت زوال پذير است و از دست مي رود و بقايي ندارد،او خديجه را خواستار است و خديجه نيز خواستارش مي باشد و محمد ۲۰ شتر ماده جوان مهر و صداق براي او بذل مي كند.

پس از اجراي مراسم عقد وليمه عروسي شروع شد،شترهاي بسيار كشته شدند و درهاي خانه پر شكوه خديجه به روي ميهمانان باز شد و سران و اشراف مكه همه در ان جشن پر شكوه شركت كردند.

خديجه به ارزوي خود رسيد و انكس را كه خواسته بود بدست اورد ولي دوستان خود را از دست داد.دختران و زنان قريش ديگر رابطه خود را با خديجه بريدند اما خديجه به اين امور اعتنايي نكرد.اوهمه توجه خود را معطوف شوهر و اسايش او نمود.

محمد ان وقت حس كرد كه اين دست نوازش است كه بر سر و رويش كشيده مي شود،نه دست ترحم،اين دستي است كه شوهر محبوبي را نوازش مي دهد،نه يتيم درمانده بي پدر و مادري را...  

ادامه دارد...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت22:16توسط مجيدثنایی | |

تولد

ماهها حمل به كندي و انتظار بر امنه گذشت اما بالاخره هنگام ولادت فرا رسيد.شب بود،مكه در خواب فرو رفته بود.همه جا را سكوت فرا گرفته بود.جز امنه و ستارگان اسمان كه در ان صفحه نيلگون چشمك ميزدند كسي بيدار نبود.بيداري امنه از ان جهت بود كه در خود احساس درد ميكرد.در عالم خيال يا حقيقت بود كه ديد گويي روي زمين نورباران شده است.ستارگان به زمين و خانه اش كه نزديك كوه ابوقبيس بود نزديك مي شوند.گويي مي خواهند در ان خانه فرود ايند.لختي از هوش رفت و چون به هوش امد دو نفر زن را بر بالين خود ديد.همان دم يكي از انان به سخن امد و گفت:من آسيه همسرفرعون هستم.ان ديگري گفت:من مريم دختر عمران و مادر عيسي هستم،بيم مدار كه خداوند ما را به ياري تو فرستاده و مونس تو قرار داده.همان دم چشمان مبهوت و مشتاق امنه به موجودي افتاد كه از او جدا شد و با پيشاني به زمين افتاد.بر خلاف ساير نوزادان گريه نميكرد، در حال سجده بود و انگشتان سبابه خود را به سوي آسمان بلند كرده بود.

عبدالمطلب كه از اين موضوع بسيار خوشحال شده بود وقتي اين داستان را از فاطمه دختر خود شنيد فرياد براورد:اين كودك سرور بزرگي خواهد شد فرزندم مردي بزرگوار و محترم خواهد شد.

شيعيان روز هفدهم ربيع الاول  واهل سنت دوازدهم را روز مولود ميدانند که در سال عام الفیل انجام گرفت.

هفت روز از ولادت محمد گذشت.عبدالمطلب دوشتر كشت يكي را به فقرا داد و از دومي غذايي تهيه كرد و بزرگان و اشراف قريش و مكه را دعوت كرد.يكي از او پرسيد:پسر عبدالله را چه ناميدي؟جواب داد "محمد".ديگران پرسيدند چرا او را به نام يكي از پدران خود نناميدي؟محمد يك نام غير معمولي است!عبدالمطلب جواب داد:خواستم در اسمان و زمين نزد خدا و مردم برگزيده و پسنديده و ستوده باشد.ان روز رسم اشراف  مكه اين بود كه اطفال خود را به صحرا ميفرستادند تا دوران شير خوارگي را در انجا به سر برند واين كه در هواي سالم بار ايند قوي و تندرست پرورش بابند و زبانشان تهذيب شود،اغلب تا سن هشت يا ده سالگي در انجا مي ماندند. حليمه سعديه محمد را از مادر گرفته بود پستان شير دارش را در دهان او مي نهاد ولي كودك سر را بسوي ان پستان ديگر كه روزيش در ان بود مي برد اين پستان را خداوند براي او تشخيص داده بود به همين جهت شير نداشت تا به دهان ديگري الوده شود.حليمه نمي خواست خانواده طفل بدانند يكي از پستان هايش شير ندارد.بالاخره بر اثر اصرار طفل مجبور شد پستان بي شير را در دهانش بگذارد و از حيرت چشمانش فراق شد چون محمد شير را با دهان پر بلعيد و شير از اطراف دهانش سرازير شد.او كودكي بود سواي كودكان ديگر وقتي با همسالان خود به بازي مي پرداخت متانت را از دست نمي داد خيلي كم سخن مي گفت زندگيه باديه و پنج سال در انجا به سر بردن و در اغوش طبيعت بي الايش زندگي كردن او را از دوران كودكي متفكر بار اورده بود كمتر ميگفت و بيشتر فكر ميكرد و به سخنان ديگران گوش مي داد.

آمنه بنت وهب كه هنوز داغ ديده بود از عبدالمطلب اجازه خواست تا چندي به يثرب برود و از بني النجار خويشان عبدالمطلب ديدن كند اين بهترين بهانه براي رفتن به يثرب و زيارت قبر عبدالله شوهر جوان مرگش بود.آمنه ساز سفر ديد و با محمد و ام ايمن(کنیز خود) بسوي يثرب شتافت.بالاخره اين قافله كوچك وارد مدينه شد.آمنه و پسر و كنيزش يك ماه مهمان بني النجار بودند با محمد بر سر قبر عبدالله ميرفت و گريه ميكرد و خاك گور جانان را با اب چشم ابياري ميكرد محمد كه به ان عوالم مانوس نبود ميپرسيد:مادر چرا اشك مي ريزي؟چرا گريه ميكني ؟اين بر امدگي چيست كه بر سر ان زاري ميكني ؟

وقتي اين كاروان كوچك مدينه را پشت سر گذاشت و متوجه مكه شد در بين راه به محلي موسوم به (ابوا)رسيد.در انجا قافله ناچار از توقف گرديد زيرا امنه بيمار و بستري شده بود.مداوا و پرستاري ام ايمن و نوازشهاي كودكانه محمد اثر نكرد.امنه چشم فرو بست و از نزد محمد رفت تا به شوهر ملحق شود.در انجا محمد براي اولين بار معني قبر را درك كرد.قبر حفره ايست كه عزيزان شخص را فرو مي برد و ديگر پس نميدهد.محمد نزد جدش عزيزتر شده بود.در خواب در بيداري در خورد و خوراك در نشست و برخاست با او بود.اما يك روز وقتي وارد اطاقش شد ديد بجاي كاسه شر كاسه دارو در دست اوست.بيماري عبدالمطلب طول نكشيد و اجل بيش از چند روز مهلتش نداد.

محمد تا سن ۲۵ سالگي در خانه ابوطالب ماند عبدالله و ابوطالب از يك مادر بودند وبراي همين بود كه عبدالمطلب او را به دست اين عمو سپرد.فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب از محمد مانند مادر مهرباني نگهداري كرد ومحمد اين نيكي را هيچ وقت فراموش نكرد.

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت6:35توسط مجيدثنایی | |

قريش

بني نضر و بني مالك و بني فهر از اولاد عدنان و سلاسه حضرت اسماعيل(ص) بودند كه پس از جرهم در اطراف كعبه ماندند.اعراب نضر يا فهر را قريش ناميده اند وقريش نام ماهي بسيار وحشي و شرير و پر نيرويي است.

(قصي ين كلاب)از نوادگان فهر بود كه در كودكي يتيم شده  و با مادر و برادر ديگرش زهره به همراهي جرهم به شام رفته بود.مادر قصي كه فاطمه دختر سعد بود پس از كلاب شوهر ديگري اختيار كرد و او قصي و برادرش را به فرزندي پذيرفت اما چون قصي بزرگ شد يك روز نزاعي كرد و قوم نا پدريش او را سرزنش كردند و به او گفتند تو از ما نيستي بلكه همجوار و متحد مايي...قصي را اين گفته گران امد و پس از ان با مادر وداع كرد و به سوي مكه شتافت و چون مردي بزرگ منش و لايق و با حزم و تدبير بود در ميان مردم مكه داراي جاه و احترم گرديد. او از راه تجارت و داد و ستد ثروتي به دست اورد و دختر پرده دار و كليددار كعبه را به همسري خواست در ان وقت كليد دار و سادن كعبه حليل بن حبشيه خزاعي بود و قصي را مردي ارسته و وارسته دانست لذا دختر خود(حبي)را به او داد و با اين وصلت جاه و مقام قصي در مكه استوارتر شد و قريش به او گرويدند و رياست خود را به او تفويض كردند و چون مردي بخشنده و مهمان نواز بود مردم مكه همه او را محترم ميدانستند و دوست ميداشتند.

وقتي اجل حليل فرا رسيد وصيت كرد كليد داري كعبه را به دخترش حبي يعني همسر قصي واگذار نمايند ولي دختر خود را در خور اين مقام ندانست و از قبول ان خود داري كرد لذا ان مقام به مردي ميگسار و عياش كه كنيه اش (ابوغبشان)بود واگذار شد قصي بن كلاب كه از هر حيث خود را لايق تر از اين مرد مي ديد هميشه ارزو داشت امور كعبه را كه در واقع ارث زنش بود تصرف كند.اتفاقا ارزوي قصي بر امد و روزي كه ابو غبشان براي شراب در مانده بود حاضر شد كه كليد كعبه را در برابر مقداري شراب بفروشد و قصي كه در انجا حضور داشت كليد را در برابر يك خم شراب از او خريداري كرد.اعتراض طايفه خزاعه و اظهار عدم رضايت انان در اين معامله سراسر غبن سودي نكرد زيرا قريش به ياري قصي برخاستند و مردم مكه نيز با انها همراه شدند.قصي بن كلاب در زمان حيات خود اين مناصب را به عهده داشت و كسي منازعش نبود.قصي سه پسر داشت كه عبارتند از:(عبدالدار و عبدمناف و عبدالعزي).عبدالدار كه پسر ارشد بود در حيات پدر كارها را به عهده گرفت زيرا قصي پير شده بود و پسر خود را جانشين خود ساخته بود.پس از او باز مناصب كعبه را عهده دار شد و تا او زنده بود كارها چنان بود.اما پس از او فرزندان عبدمناف كه هم خود و هم پدرشان مورد توجه قريش و مردم مكه بودند با اولاد عبدالدار به نزاع برخاستند.بالاخره اشراف و بزرگان قريش براي جلوگيري از مفاسد و خونريزي ميانه را گرفتند و عاقبت اب دادن به حجاج(سقائيت)و مهمانداري از انها(رفادت)به عهده بني عبدمناف شد و هاشم پسر بزرگش كه مردي شايسته بود اين وظيفه را به عهده گرفت.

هاشم نامش(عمروالعلاء)است.او مانند نياي خودقصي مردي لايق و بزرگوار و كريم و بخشنده بود و ثروتي داشت كه ميتوانست از ان بزل و بخشش كند.او حتي به پرندگان هوا و درندگان صحرا غذا ميداد و گوشت شتر را بر فراز كوهها مي افكند تا پرنده و درنده از ان بخورند.پيشرف كارش از اين جهت بود كه برادرانش عبد شمس و مطلب و نوفل با او همكاري ميكردند.

هاشم بن عبد مناف با اين بزرگواري پاي به پيري نهاد تا عاقبت در يكي از سفرهاي خود كه به قصد بازرگاني رفته بود وفات يافت و چون يگانه فرزندش كودك بود برادرش مطلب جاي او را گرفت و عهده دار رفادت و سقائيت حجاج گرديد و كارها را مانند برادر اداره كرد.

هاشم پسري داشت به نام (شيبه)كه بعدها او را (شيبه الحمد) گفتند اما او در موقع وفات پدر كودك و نزد مادرش در يثرب به سر مي برد بنابر اين (مطلب بن عبدمناف)برادر هاشم متصدي مناصب گرديد و پس از چندي براي اوردن برادرزاده خود به يثرب رفت و شيبه را با خود به مكه اورد.مطلب شيبه را با خود بر شتر سوار كرده بود .مردم چون او را نمي شناختند گمان كردند برده اي است كه مطلب خريده و با خود مي اورد لذا او را (عبدالمطلب)خواندند.ولي مطلب به انها فهماند كه اين جوان برده نيست بلكه پسر برادرش ميباشد كه در يثرب بوده.اما از ان پس نام عبدالمطلب بر او ماند و كسي او را شيبه نناميد.عبدالمطلب بزرگ شد و با كمك مردم خزرج كه اقوام مادرش بودند اموال پدر را از عمويش نوفل باز ستاند اما مزاحم عموي ديگرش مطلب كه عهده دار رفادت و سقائيت بود نشد.(رفادت=غذا دادن به حجاج)(سقائيت=آب دادن به حجاج)(سدانت=كليدداري و پرده داري كعبه).

ازدواج

(آمنه دختر وهب) نيز مانند ساير دختران و زنان مكه نام (عبدالله بن عبدالمطلب)را شنيده بود وشايد هنگامي كه براي طواف كعبه ميرفت او را ديده و شيفته او شده بود(نكته:قبل از اسلام نيز خانه كعبه مورد توجه و عبادتگاه يكتا پرستان (پيروان حضرت ابراهيم)و بت پرستان بود)اما امنه مانند فاطمه خثعميه يا رقيه دختر نوفل نبود كه سر راه را بر عبدالله بگيرند و اظهار عشق كنند.دامان او هيچ لكه ننگي نداشت و مانند ستارگان آسمان و شبنم پاك بود.عبدالمطلب امنه را از پدرش براي عبدالله خواستگاري كرد و هشت شتر مهر براي دختر معين كرد و در همان روز هاله دختر برادر وهب را براي خود به زني گرفت تا از او حمزه بن عبدالمطلب شهسوار جنگهاي بدر و احد به وجود ايد.جشن عروسي عبدالله و امنه بسيار مفصل بود.بيشتر مردم مكه و قبايل اطراف در ان شركت داشتند.زفاف بنا به رسم ان روز در خانه وهب كه پدر عروس بود انجام يافت و عبدالله تا سه روز در انجا بود بعد با همسر زيباي خود به خانه اي كه تهيه كرده بود منتقل شد.

عبدالله بيش از چند ماه نتوانست زنده بماند و در راه باز گشت از سفر تجاري شام در اثر بيماري در گذشت.گويي او حافظ امانتي بود كه بايد ان را تسليم صاحبش كند.گويي حامل گوهر گرانبهايي بود كه بايد ان را به رحم امنه برساند وبعد دور از همسر و پدر و مادر ميان طايفه بني النجار دست اجل گريبانش را بگيرد.عبدالله براي هميشه در زير توده هاي خاك يثرب به خواب ابدي فرو رفت.در همان شهري كه بايد پس از ۵۳ سال پسرش قدم در ان گذارد و انجا را دارالهجره خود و پيروانش قرار دهد.
ادامه دارد...   

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت0:0توسط مجيدثنایی | |

سلام دوستان
به یاری خدا میخام تاریخ اسلام و داستان زندگی حضرت محمد(ص) برگرفته از کتاب"زندگی محمد پیامبر اسلام"به قلم "محمدعلی خلیلی" را بنویسم.هر هفته سعی میکنم قسمت هایی ازاین کتاب را گلچین کنم و بگذارم.امیدوارم مورد توجه و استفادتون قرار بگیره


به نام خدا

رسم جاهليت
در يكي از چادرهاي موئين زني آهسته گريه ميكرد.در آن طرف خارج از محوطه چادرها دو مرد عرب ايستاده بودند و سومي زمين را گود ميكرد وكنار آنان نوزادي دست و پا ميزد.گودال حفر شد يكي از آن دو نفر نوزاد را برداشته داخل گودال افكند و ديگري بر روي آن خاك ريخت و آن طفل را زنده به گور كردند.
اين نوزاد دختري بود كه پدرش براي پوشاندن ننگ خود او را از دامان آن زن كه در چادر گريه ميكرد ربوده و زير خاك كرد.
اما ساعتي بعد غوغايي برپا شد.اين غوغا حمله يكي از قبايل بود كه ناگهان بر اين قبيله تاخته بودند.طولي نكشيد كه مال و حشم به غارت رفت.زنان و فرزندان به اسارت در آمدند و عده اي كشته و به خون آغشته روي زمين در برابر خيمه هاي غارت شده باقي مانده و مردهاي قبيله پس از آن كه براي دفاع از مال و ناموس خود جنگيدند اينك به تپه هاي اطراف پراكنده شده و هردسته اي به گوشه اي پراكنده شده بودند.
اين بود رسم اعراب جاهليت كه در بيابانهاي پر ريگ و بي آب و علف زندگي ميكردند.طبيعت وسايل زندگي را از انان صلب كرده بود.حتي در باران بر آن سرزمين بخل مي ورزيد.زندگي بدات و صحرا نشيني انان را دلير و بي باك و متهور و سخت سر بار اورده بود.شمشير همه جا مونس انان بود و تيركمان هميشه زينت پيكرشان.حق آن چيزي بود كه با شمشير به دست مي امد و حلال متاعي بود كه از راه غارت و چپاول حاصل مي شد.با وجود اين صفات خوبي هم داشتند.مهمان نواز بودند همسايه و پناهنده را محترم مي شمردند و از او حمايت ميكردند.آسمان صاف و شفاف ان سرزمين ذهني روشن و طبعي عالي به انان داده بود شعر را خوب مي سرودند تخيلات شاعرانه انان بسيار قوي بود و در فصاحت و بلاغت بي مانند بودند.
مكه
بناي شهر مكه معلوم نيست در چه تاريخي بوده ولي معلوم است كه اهميت اين شهر بواسطه دو عامل ديني و بازرگاني بوده و عامل اول تاثير بيشتري داشته و همان است كه موجب معمور شدن و شاخص گرديدن شهر مكه گرديده.
كعبه
شكي نيست كه خانه كعبه كه پرستشگاه قبايل عرب(حتي قبل از اسلام)بود علت اساسي ابادي شهر مكه بوده و كتب آسماني و مخصوصا قران بناي اين معبد را به ابراهيم خليل نسبت داده است(بقره127)
تاريخ بت پرستي
روايت است كه "عمروبن لحي"رئيس قبيله "جرهم" بت پرستي را به مكه اورده است.اين مرد كه فردي بخشنده و ميان عرب فرمانروا بود در سفري كه به شام ميكرد به(مآب)كه از توابع(بلقاء)بود رسيد.در انجا قومي را ديد كه چيزي را پرستش ميكنند.علت را پرسيد؟گفتند:اينها بتهايي هستند كه ميپرستيم و به واسطه انها باران مي بارد.عمروبن لحي از انان بتي طلبيد تا با خود به عربستان ببرد و عرب را به پرستش ان وا دارد.ان قوم نيز خواهش او را براوردند و بتي به نام (هبل)به او دادند و اين هبل همان بت بزرگي بود كه قريش آن را مي پرستيدند.
ادامه دارد...

+نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت23:21توسط مجيدثنایی | |

وضع زمان و عدم پذيرش مردم باعث شد كه امام زمان(عليه السلام) از نظرها پنهان گردد، اين پنهانى كه از آن به عنوان غيبت، ياد مى شود تا وقتى كه مردم آماده شدند و شرايط ظهور مهيا گرديد ادامه دارد.

ولى طبيعى است كه وقتى امام مردم غايب شد، مردم را به حال خود نمى گذارد، بلكه افرادى مخصوص را بين خود و مردم واسطه قرار مى دهد، وظيفه مردم هم اين است كه با كنجكاوى دقيق اين افراد را بشناسند و تكليف خود را از آنها بگيرند.

برهمين اساس پس از آنكه امام زمان(عليه السلام) در سال 260 هنگام رحلت پدر بزرگوارشان، از نظرها پنهان شدند (و غيبت صغرى به وجود آمد) تا نيمه شعبان سال 329 چهار نفر از علماء و فقهاء ربّانى به ترتيب زير از جانب آنحضرت تعيين شده و واسطه بين آنحضرت و مردم شدند:

1 ـ عثمان بن سعيد(رحمه الله) كه در سال 300 هجرى وفات كرد.

2 ـ محمد بن عثمان(رحمه الله) كه 5 سال عهده دار نيابت خاص بود و در سال 305 در گذشت.

3 ـ حسين بن روح(رحمه الله) كه در شعبان سال 326 وفات كرد.

4 ـ على بن محمد سِيْمُرى(رحمه الله) كه در نيمه شعبان سال 329 از دنيا رفت، و امام به او دستور داد كه ديگر كسى را جانشين خود نكند.

از اين وقت به بعد دوران غيبت كبرى (طولانى) آغاز شد (دستور و توقيع امام(عج) به چهارمين نائبش در كتاب اعلام الورى صفحه 417 و ... آمده است).

غيبت كبرى كه از نيمه شعبان سال 329 شروع شد تا هنگام ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) ادامه دارد

اينك بايد پرسيد كه شيعيان در اين زمان به چه كسى مراجعه كنند و وظائف دينى خود را از چه كسى بپرسند و به آن عمل كنند؟

پاسخ آنكه: خوشبختانه امام قائم (عج) در اين مورد نيز راهنمايى فرموده و پيروانش را سرگردان نگذاشته است، در اين مورد مردم را به اطاعت از ولىّ فقيه فرا خوانده است اينجا است كه مسئله معروف «ولايت فقيه» پيش مى آيد و درباره آن اكنون اندكى توضيح مى دهيم.

شرح كوتاهى درباره ولايت فقيه:

ولايت يعنى رهبرى و حكومت، فقيه يعنى كسى كه داراى شرايط استنباط احكام از ادلّه اسلامى باشد، به علاوه عادل و پرهيزكار نيز باشد.

بنابر اين ولىّ فقيه يعنى مرجع تقليدى كه شايستگى نيابت عام امام زمان(عليه السلام) را دارد، چنين فردى مى تواند به جانشينى از امام زمان(عليه السلام)زمام امور مردم را بدست گيرد، البتّه عقل و حتى آيات و روايات هم بيانگر اين است كه در ميان افراد، اعلم موجودين تقدّم دارند.

درباره اصل ولايت فقيه دلائل فراوان داريم از جمله در روايت آمده است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سه بار فرمود:

«خدايا جانشينان مرا مورد رحمتت قرار ده، شخصى پرسيد جانشينان شما كيانند؟

فرمود: آنانكه پس از من مى آيند، گفتار و سنّت (روش و سيره) مرا نقل مى كنند و پس از من آن را به مردم مى آموزند.»

التماس دعا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت20:53توسط مجيدثنایی | |

نشانه هاي ظهور به دو گروه : نشانه هاي حتمي و نشانه هاي غير حتمي تقسيم مي شوند.


نشانه هاي حتمي : اين دسته از علائم و نشانه ها بايد به وقوع به پيوندند و قبل از وقوع آنها منجي ظهور نخواهد کرد.نشانه هاي غير حتمي : اين علائم به شرايطي وابسته هستند و اگر محقق هم  نشوند منجي ظهور خواهد کرد.


نشانه هاي حتمي ظهور عبارتند از : -خروج سفياني - صيحه آسماني - قتل نفس الزکيه - خسف - نشانه اي در خورشيد-خروج يماني


علائم و نشانه هاي غير حتمي بسيارند که بيشتر آنها به فساد و جور ايجاد شده در آخرالزمان مي پردازند که عبارتند از : اختلاف در ميان امت اسلام ، انحراف بنى عباس و از هم گسستن حكومت آنان ، جنگهاى صليبى ، فتح قسطنطنيه به دست مسلمانان ، در آمدن پرچمهاى سياه از ناحيه خراسان ، خروج مغربى در مصر و تشكيل دولت فاطميان ، وارد شدن روميان در منطقه رمله و شام ، رها شدن كشورهاى عرب از قيد استعمار، بالا آمدن آب دجله و سرازير شدن آن به كوچه هاى كوفه ، بسته شدن پل بر روى دجله ، اختلاف بى شرق و  غرب و جنگ و خون ريزى فراوان و صدها نشانه ديگر نمونه هايي از اين نوع علائم هستند.

التماس دعا

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت15:9توسط مجيدثنایی | |

 شرايط زمان تولد امام زمان (عليه السلام) شرايط عادى نبود، زيرا طبق روايات منقول از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مهدى آل محمد (عليه السلام)ـ آن كه ستمگران را نابود و زمين را پر از عدل و داد مى كند ـ فرزند امام حسن عسكرى (عليه السلام) است. از اين رو دستگاه خلافت عباسى امام حسن عسكرى (عليه السلام) را در شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندى از ايشان به دنيا آيد، او را بكشد، همان گونه كه فرعون، در كمين بود تا اگر حضرت موسى (عليه السلام) به دنيا آيد، او را به قتل برساند. در اين شرايط خفقان و غير عادى، حضرت مهدى (عليه السلام) مخفيانه به دنيا آمدند.

جريان تولد حضرت را حكيمه خاتون، دختر امام جواد (عليه السلام) و عمه ى امام حسن عسكرى (عليه السلام) اين گونه بازگو كرده است:

«ابو محمد امام حسن عسكرى (عليه السلام)شخصى را دنبال من فرستاد كه امشب ـ شب نيمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بيا، زيرا خداوند امشب حجتش را آشكار مى كند. پرسيدم اين مولود از چه كسى است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون. عرض كردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بينم حضرت فرمود: موضوع همين است كه گفتم.
من در حالى كه نشسته بودم، نرجس آمد و كفش مرا از پايم بيرون آورد و فرمود: بانوى من حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و خانواده ام هستى. او از سخن من تعجب كرد و ناراحت شد و فرمود: اين چه سخنى است؟ گفتم: خداوند در اين شب به تو فرزندى عطا مى كند كه سرور و آقاى دنيا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از اين سخن من خجالت كشيد.
بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسى از نيمه ى شب گذشت، برخاستم و نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقيب نماز به خواب رفتم و دوباره بيدار شدم. در اين هنگام، نرجس نيز بيدار شد و نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بيرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم; ديدم فجر اول طلوع كرده و نرجس در خواب است. در اين حال، به ذهنم خطور كرد كه چرا حجت خدا آشكار نشد؟! نزديك بود شكى در دلم ايجاد شود كه ناگهان حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) از اتاق مجاور صدا زدند: اى عمه! شتاب مكن كه موعود نزديك است. من مشغول خواندن سوره «الم سجده» و «يس» شدم. در اين هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتى از خواب بيدار شد. من او را به سينه چسباندم و نام خدا را بر زبان جارى كردم. امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرمود: سوره ى قدر را برايش بخوان. آن سوره را خواندم و از نرجس پرسيدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولايت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ى قدر را خواندم. كودك نيز در شكم مادر، همراه من سوره ى قدر را خواند كه من ترسيدم. در اين هنگام پرده ى نورى ميان من و او كشيده شد، ناگاه متوجه شدم كودك ولادت يافته است. چون جامه را از روى نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته و مشغول ذكر خدا بود. هنگامى كه او را برگرفتم، ديدم پاك و پاكيزه است. در اين موقع حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بياور. وقتى نوزاد را نزد حضرت بردم، وى را در آغوش گرفت، و بر دست و چشم كودك دست كشيد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم! سخن بگو! پس آن طفل گفت: «اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله» پس از آن به امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و ساير امامان معصوم (عليهم السلام) شهادت داد و چون به نام خود رسيد فرمود: «اللهم انجزلى وعدى و اتمم لى امرى و ثبت و طأتى واملاء الارض بى عدلا و قسطاً» «پروردگارا! وعده ى مرا قطعى گردان و امر مرا به اتمام رسان، و مرا ثابت قدم بدار، و زمين را به وسيله ى من از عدل و داد پر كن

در روايت ديگرى آمده است: چون حضرت مهدى (عليه السلام) متولّد شد، نورى از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفيد را ديدم كه از آسمان به زير مى آمدند و بال هاى خود را بر سر و روى و بدن آن حضرت مى ماليدند و پرواز مى كردند. پس امام حسن عسكرى (عليه السلام) مرا آواز داد كه اى عمه! فرزند را برگير و نزد من بياور، چون برگرفتم، او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً»

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت15:7توسط مجيدثنایی | |

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدایم گل این بستان شاداب نمی​مانددیشب گله زلفش با باد همی​کردمصد باد صبا این جا با سلسله می​رقصندمشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کردیا رب به که شاید گفت این نکته که در عالمساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستای درد توام درمان در بستر ناکامیدر دایره قسمت ما نقطه تسلیمیمفکر خود و رای خود در عالم رندی نیستزین دایره مینا خونین جگرم می دهحافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآییدریاب ضعیفان را در وقت تواناییگفتا غلطی بگذر زین فکرت سوداییاین است حریف ای دل تا باد نپیماییکز دست بخواهد شد پایاب شکیباییرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجاییشمشاد خرامان کن تا باغ بیاراییو ای یاد توام مونس در گوشه تنهاییلطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرماییکفر است در این مذهب خودبینی و خودراییتا حل کنم این مشکل در ساغر میناییشادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت20:58توسط مجيدثنایی | |

پیامبر اکرم (ص) فرمودند:دنیا به پایان نمیرسد تا اینکه مردی از اهل بیت من که هم نام من است سلطنت نماید.        / الملاحم و الفتن/


امام علی (ع) فرمودند: از علائم ظهور آن است که به همدیگر بد گویید و یکدیگر را تکذیب کنید و از شیعیان من باقی نمی ماند؛ مگر به اندازة سرمه در چشم و نمک در غذا و چنین خواهد بود، امتحانات زمان غیبت.      / بحارالانوار /

امام حسین (ع) فرمودند:  قیام کنندة این امت، فرزند نهم من است که غیبتی طولانی دارد و هنگامی که تاریکی های غیبت، همه جا را فرا می گیرد؛ خفّاشان کور چشم و گرگان درنده به تقسیم اعتبارات و امتیازات او می نشینند. / الزام النواصب ص 67 /


امام علی بن الحسین (ع) فرمودند: هر کس در غیبت فرزند مان استوار بر ولایت ما باشد خداوند پاداش یک هزار شهید مقتول در جبهه های احد و بدر با به او می دهد.   / بحارالانوار جلد۵۲/


امام محمد باقر (ع) فرمودند: ایام ا... سه روز است، یکی روز ظهور حضرت قائم ( عج) و دیگری روز رجعت و سومی روز قیامت است.    / حکیم


امام جعفرصادق (ع) فرمودند : خدای تعالی اصحاب قائم (عج) ما را در یک لحظه مانند ابر های پراکنده جمع می کند و اصحاب امام زمان (عج) برابرند با سپاه اسلام در جنگ بدر که 313 نفر بودند.   / حکیم /


امام جعفر صادق (ع) فرمودند: مردم در انتهای غیبت از دین خارج خواهند شد گروه گروه، آنچنانکه در صدر اسلام دسته دسته وارد می شدند.                     /الملاحم و الفتن ص 144 /


امام جعفر صادق (ع) فرمودند: زمانی قیام صورت می گیرد که جهان بشریت به یک سوم جمعیت، تقلیل یافته باشد و امواج بلایای طبیعی دو سوم را نابود کند.    /منتخب الاثر ص 453 /


امام جعفر صادق (ع) فرمودند: مغرب زمین در برابر قوای او سر تعظیم فرود می آورد و مصلح کل برایشان مسجدی بنا می کند.   / کتاب حکیم /


امام مهدی(عج) فرمودند: نفرین خداوند و ملائکه و مردم گرویده بر کسی که تعدّی نماید به حقوق و اعتبارات ما.  / کتاب کمال‌الدی /


 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت19:28توسط مجيدثنایی | |

خدایا
بنام های مبارکت که ارکان هرموجودی راپرکرده وبه دانشت که به هرموجودی احاطه دارد وبه نور تجلی ذاتت که هرموجودی به واسطه ان به تابش امدهء بیامرزگناهانی راکه پرده عصمتم را میدردوگناهانی راکه عقاب وسرزنش رافرود می اورد وبیامرز گناهانی راکه نعمتها راتغییر میدهد وبیامرز کناهانی راکه مانع اجابت دعامیشود خدایامن براستی بیاد تو به سویت تقرب میجویم واز تو میخاهم مانندخواستن یک فروتن خوار ترسان که کار را بر من اسان گیری وبه من ترحم کنی خدایابرای گناهان خویش امرزنده ای نمی یابم ونه برای کارهای زشتم پرده پوشی ونه برای عمل زشتم به خوبی عوض کننده یی مگر تورا   هیچ خدایی جز تونیست تومنزهی وبه ستایش تو مشغولم

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت22:8توسط مجيدثنایی | |