|
پيروزي بدر تا حد زيادي كفه مسلمين را سنگين كرد،طرد بني القينقاع آن پيروزي را كامل ساخت از آن پس محمد توانست با قبايل سر راه و سواحل بحر احمر قرار دوستي ببندد.
جنگ بدر كه نخستين جنگ مسلمين با مشركين بود اثرات بسيار مهمي از خود بجاي گذاشت.شكوه و شوكت قريش را در هم شكست نام محمد را در سراسر عربستان و قبايل عرب بلند آوازه كرد.منافقين يعني عبدالله بن ابي و پيروانش بيمناك شدند،يهود از تجديد قدرت خود مايوس گرديدند و شروع به فتنه انگيزي كردند و در هر فرصت دشمني خود را ظاهر ساخته و معترض مسلمين شدند و به عهد و پيماني كه با محمد داشتند توجه نكردند.روزي يكي از زنان انصار براي حاجتي به بازار يهود رفت و نزديك يكي از زرگرها نشست.يهودي اصرار داشت كه ان زن روي خود را بگشايد،ولي زن خودداري ميكرد،اين شخص برخاست دامن و پيراهن زن را از پشت سر با تيغي به بالاي شانه اش وصل كرد به طوري كه وقتي ان زن از جاي برخاست سراسر بدنش نمايان شد و يهوديان بر او خنديدند.زن فرياد زد و ياري خواست و يك مرد مسلمان به ياريش امد و يهود زرگر را كشت ساير يهوديان به ان مسلمان حمله بردند و او را كشتند و ان وقت مسلمين و يهود روابطشان با هم تيره شد.مسلمين بر حسب فرمان پيغمبر به سوي بني القينقاع رفته و انان را محاصره كردند،مدت اين حصار پانزده روز بود كه منتهي به تسليم بلا شرط يهوديان گرديد.عبدالله بن ابي نتوانست با انها مساعدتي كند ولي با مسلمين نيز براي جنگ با يهود نرفت،وقتي بني القينقاع تسليم شدند ان باد غرور كه در سر داشتند فرو نشست،رسول خدا در رفتار با انان با اصحاب مشورت كردو تصميم گرفته شد همه را بكشند ولي عبدالله بن ابي واسطه شد و از پيغمبر خواست كه انها را نكشد زيرا با او هم پيمان هستند و نمي توانند از اين عده كه هفتصد نفرند چشم بپوشد بعضي ديگر از انصار كه عبادة بن الصامت از انها بود نيز كشتن يهود را صلاح ندانستند،محمد از كشتن انها چشم پوشيد به شرط انكه هرچه مال و دارايي دارند بگذارند و از مدينه خارج شوند.يهود بني القينقاع ناچار دستور رسول خدا را پذيرفتند و دارايي خود را بر جاي گذاشته دست زن و فرزند خود را گرفته و به وادي القري و از انجا به شام رفتند و در انجا مقيم شدند. ادامه دارد...
وقتي مسلمين به محلي موسوم به ذفران رسيدند از حركت قريش براي حمايت ابوسفيان اگاه گرديدند،با اين ترتيب وضع عوض شده بود.بازگشت به مدينه نيز تعبيري جز شكست و ترس نداشت،و پيغمبر حاضر نبود اين ننگ بر مسلمين ان هم در اول برخورد با دشمنان تحميل شود.پس از ان رسول خدا با مهجرين و انصار كه در ركابش بودند از ذفران حركت كردند و به راه افتادند تا به نزديكي محلي موسوم به بدر رسيدند. ادامه دارد....
اساس حكومت اسلامي پايه گذاري مي شود
معراج اسلام در يثرب مهاجرت به مدينه هجرت در مدينه چشم براهند
براي محمد زندگي پر مشقت و پر رنج و عذاب كه با جنگ و جدال توام است بايد شروع شود.محمد همه اينها را در نظر داشت و با نظر دوربين و نيروي وحي و الهام درك ميكرد كه به همسر خود گفت:چه كسي را دعوت كنم؟-در همان حال بانگي دلنشين و لحني شيرين با لحجه اي پر از صدق و اخلاص و عشق و محبت به محمد پاسخ داد:من،اي محمد اي شوهر عزيز اي رسول خدا من پيش از همه به تو ايمان مي اورم تونيز مرا قبل از همه دعوت كن من از روي اخلاص ايمان مي اورم و گواهي مي دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و تو پيغمبر و فرستاده او هستي.پس خديجه اول كسي بود كه به او ايمان اورد. جبرئيل نماز را به محمد اموخت و اركان ان عبادت را عملا به او ياد داد.محمد حمد و سوره را مي خواند و خديجه تكرار مي كرد،در همين وقت در باز شد و كودكي ده ساله و خيلي قوي و درشت استخوان وارد اتاق شد و از اين عمل كه ان زن و مرد انجام مي دادند مبهوت شد.اين كودك علي بن ابي طالب پسر عموي محمد بود كه از دو سال قبل در خانه او در اغوش او و خديجه به سر مي برد.وقتي دو ركعت نماز صبح خوانده شد علي روي به پيغمبر كرد و پرسيد:چه مي كرديد؟-پيغمبر گفت ما عبادت خداي يگانه را مي كرديم من تو را دعوت به اين دين مي كنم ايا ايمان مي اوري؟-علي با كمال سادگي پاسخ داد:من با ابوطالب مشورت مي كنم و پاسخ مي دهم.ان روز گذشت روز ديگر در همان هنگام علي بر سر راه پيغمبر حاضر بود پيغمبر را در اغوش كشيد و با گفتن شهادتين اسلام خود را اعلام كرد.پيغمبر از او پرسيد:ايا ابوطالب را ديدي و از او اجازه خواستي؟-علي جواب داد:من فكر كردم و ديدم نيازي به اجازه او ندارم زيرا خداوند مرا بدون اجازه كسي افريد من هم بدون اجازه كسي او را خواهم پرستيد. در اين اوقات دعوت خصوصي و مخفيانه بود پيغمبر هنوز از طرف خدا مامور به دعوت عمومي مردم نشده بود و فقط دوستان و اشنايان مورد اعتماد را دعوت مي كرد.با وجود اين عدد مهمي مخصوصا از جوانان و بردگان به محمد گرويدند. مسلمين اوليه از بيم قريش در خارج از مكه به كوه ها و دره ها مي رفتند و نماز و عبادت مي كردند.در ان وقت از فروض ديني فقط نماز معمول شده بود كه روزي دوبار صبح وشام هر بار دو ركعت بجاي مي اوردند يا در خانه ارقم كه در پاي صفا واقع بود گرد مي امدند و ايات و سوره هاي قران را تلاوت مي كردند و نماز مي گذاردند،پيغمبر نيز در همان خانه به انان مي پيوست و اگر وحي بر او نازل شده بود بر مسلمين تلاوت مي كرد.به اين ترتيب اسلام در خانه هاي مكه رخنه يافت و راه خود را در ميان قريش بت پرست متعصب باز كرد و به پيشرفت خود ادامه مي داد. سه سال از هنگام بعثت گذشت.در اين مدت عده اي مرد و زن از هر طبقه ايمان اوردند.اينك ديگر دوره اختفا گذشته بود پيغمبر در اين سه سال افكار و اذهان را تا حدي اماده شنيدن اين دعوت كرده بود،خداوند نيز مي خواست دين خود را ظاهر سازد و اول در خاندان محمد ان را علني نمايد به همين جهت به پيغمبر خود وحي كرد:(به خويشان نزديك و خاندان خود اخطار كن و نسبت به مومنين كه پيرو تو شده اند اظهار فروتني كن و اگر خويشان تو سر پيچي كردند به انان بگو از كردارتان بيزاري مي جويم)شعراء ايات۲۱۴تا۲۱۶ (دعوت خدا را اشكار كن و مردم را بسوي ان بخوان و از مشركين روي برتاب)حجر ايه۹۴ پس از اين فرمان رسول خدا دعوت عمومي را شروع كرد.يك روز بر فراز كوه صفا رفت و فرياد بر اورد(ياصباحا)اين عبارتي بود كه وقتي عرب در صبحگاهان مورد حمله قرار مي گرفتند براي اخطار به مردم با صداي بلند گفته مي شد.مردم كه اين صدا را شنيدند گمان كردند دشمني به مكه حمله كرده است لذا همه قريش پاي كوه جمع شدند.محمد بانگ بر اورد و گفت:اگر به شما بگويم دشمن صبحگاهان يا شامگاهان به شما حمله ور مي شود ايا از من باور نخواهيد كرد؟-گفتند:ما تا كنون از تو دروغي نشنيده ايم.محمد گفت:بنابر اين شما را از عذاب سخت و بسيار دشواري مي ترسانم.خداوند مرا مامور كرده به شما اخطار كنم و شما را از عذاب نجات دهم.ابولهب كه در انجا حاضر بود با خشم وكينه بسيار برخاست و روي به محمد كرد و با صداي بلند فرياد كنان گفت:واي بر تو باد،دستهايت بريده باد،ايا براي اين بود كه ما را در اينجا گرد اوردي.محمد با بردباري و صبر به ان مرد گمراه نگاه كرد و چيزي نگفت.ولي خداوند اين درشتي را بر پيامبر خود روا نديد و(سوره لهب) را درباره ابولهب نازل ساخت. ابوطالب بزرگ بني هاشم و بني عبدالمطلب بود،همه اورا محترم مي داشتند و از او شنوايي داشتند،پس از ان مذاكراتي بين او و محمد صورت گرفت،همه خويشان را خواست و جريان را براي انان بيان كرد و بعد تصميم خود را در مورد حمايت از محمد به انان اعلام كرد و خواست كه با او در اين امر همكاري كنند،بني هاشم و سايرين در خواست ابوطالب را اجابت كردند،زيرا در هرحال برادرزاده يا پسر عموي انان بود و حميت عربي ايجاب مي كرد كه او را تسليم قريش نكنند. از ان وقت است كه دوره بسيار شديدي براي مسلمين شروع شد و گرفتار شكنجه هاي ظالمانه قريش شدند.تازيانه خوردند،انان را با اتش سوزاندند،با ميله هاي اهنين داغشان كردند،بين مكه انان را روي ريگهاي داغ خواباندند و سنگهاي گران بر سينه شان نهادند و..... وقتي كه اذيت و ازار مشركين بر مسلمين شدت يافت و از حد تحمل گذشت روي به پيغمبر اوردند تا برايشان چاره اي انديشد.پيغمبر به ان عده دستور داد مهاجرت كنند و از مكه بروند و به انها گفت:به حبشه بروند زيرا پادشاه ان مردي عادل و خداشناس است و شما در پناهش اسوده خواهيد بود تا خداوند براي شما راه نجات را بگشايد.بر اثر اين اجازه يازده مرد و چهار زن عازم حبشه شدند كه سردسته و مسئول اين گروه جعفربن ابوطالب بود.اين اولين هجرتي بود كه در اسلام صورت گرفت و اين عده اول گروهي بودند كه تن به ترك وطن و اقوام خود دادند و در سال پنجم بعثت مهاجرت كردند. قريش از هجرت مسلمين به حبشه ناراضي بودند زيرابه حيثيت انها برخورده بود كه يك عده مستضعف را نتوانسته اند نگاهدارند.بنا براين در صدد بر امدند انان را باز گردانند،عده اي را به رياست عمروعاص و عبدالله بن ابي ربيعه با هدايايي به حبشه فرستادند كه مسلمين را باز گردانند.خبر ورود اين هيئت را به پادشاه دادند و اجازه شرفيابي خواستند.نجاشي اظهار تمايل كرد هر دو دسته به حضورش بيايند تا اظهارات انان را بشنود و بعد اظهار نظر كند.عمروعاص و عبدالله بن ابي ربيعه وارد شدند و در برابر نجاشي به سجده افتادند و هداياي قريش را تقديم كردند و در خاست بزرگان مكه را راجع به استرداد مهاجرين مطرح كردند.جعفربن ابي طالب و عثمان بن عفان و زبير بن العوام نيز به بارگاه نجاشي وارد شدند و نجاشي روي به انان اورد و گفت:از گفته هاي اين پيغمبر چيزي به ياد داري و مي تواني براي ما بخواني؟جعفر بن ابوطالب جواب داد:اري سپس با لحني گيرا و شيوا شروع به خواندن (سوره مريم) كرد.جعفر اين ايات را تا ايه 39 خواند وتلاوت خود را به پايان رساند و خاموش ماند.عاقبت پادشاه حبشه به سخن امد و گفت:اين سخنان با انچه موسي و عيسي اورده اند از يك جا نازل شده است،سپس با عصايي كه در دست داشت خطي روي زمين كشيد و به جعفر گفت:ميان دين ما و دين شما بيش از اين خط فاصله نيست.انگاه روي به عمروعاص كرد وگفت:به كشور خود باز گرديد زيرا من اينها را به شما تسليم نخواهم كرد.وفرمان داد هداياي قريش را به انها باز گردانند،عمروعاص و همراهانش سرافكنده و نااميد به سوي مكه بازگشتند و مهاجرين با احترامي بيشتر در حبشه ماندند... ادامه دارد...
پس از ازدواج محمد پس از ازدواج با خديجه امور نيوي خود را مرتب ديد،ديگر از تلاش براي روزي اسوده شده بود،درد و غم يتيمي را در آغوش خديجه از ياد برده بود اما هميشه به درد و غم يتيمان و بي كسان مي پرداخت.در اين وقت محمد در اجتماع مكيان حضور مي يافت.همه اورا محترم مي داشتند،ازدواج با خديجه عده اي را با او دشمن كرده بود اما انها هم از احترامش خودداري نمي كردند.در اين بين حادثه اي روي داد كه تجديد ساختمان كعبه لازم شد.اين حادثه عبارت از سيلي بود كه از كوه هاي اطراف مكه سرازير شد و كعبه را فرا گرفت و در پايه و ديوارهاي ان رخنه كرد و در انها شكاف هايي ايجاد كرد بنابر اين قريش و مردم مكه تصميم گرفتند تا بناي ان را تجديد كنند.خرابي و ساختمان كعبه اگر در 35 سالگي محمد باشد بايد در حدود سال ۶۰۶ ميلادي واقع شده باشد،و شايد در همان سال باشد كه مردم مكه گرفتار قحطي و خشكسالي شدند و محمد از اموال خديجه و با رضاي او از مردم مكه دستگيري كرد.در همان سال بود كه وضع ابوطالب سخت شد و محمد نزد عباس بن عبدالمطلب(عموي خود) رفت و به او گفت:برادرت ابوطالب عيالمند است و سال سختي به مردم روي اورده است برخيز به سراغش برويم و از عيالش كم كنيم.محمد و عباس نزد ابوطالب رفتند و هركدام يكي از پسران اورا برد و متكفل او شد محمد علي را برد و عباس جعفر را قبول كرد. عباس از ثروتمندان قريش بود و سرمايه خود را در ربا به كار انداخته بود ولي از كساني بود كه از خرج خودداري مي كرد به همين جهت پس از مرگ عبدالمطلب فقط وظيفه (سقائيت) اب دادن به حجاج و زوار را قبول كرد و از مهمانداري كه مستلزم خرج بود شانه خالي كرد. دوره رياضت و تحنث محمد از دوران كودكي به تفكر عادت كرده بود،از همان وقت از بتها بدش مي امد و انها را دشمن مي داشت،او درس نخوانده بود،كتابي نديده بود اما كتاب بزرگ طبيعت را خوب مي خواند و از ان اسراري مي اموخت. نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله اموز صد مدرس شد كوه هاي اطراف مكه براي محمد بهترين جا و وسيله براي تفكر بود،پس از ان كه با خديجه ازدواج كرد و از كسب معاش اسوده شد باز روي به تفكر نمود،او اين بتها را به خدايي نمي پذيرفت و مانند پدرش ابراهيم(ص)انها را بر باطل مي دانست. سالها بود كه محمد با تفكرات و تخيلات خود مانوس بود ولي كاملا روشن نيست از چه وقت روي به رياضت اورده است،فقط مي توان گفت هرچه قدر سنين عمرش به چهل نزديك مي شد تمايلش به تفكر بيشتر مي شد.براي يافتن حقيقت به كوه هاي اطراف مي رفت و در انجا به تفكر و تامل و رياضت و عبادت مي پرداخت و بدون انكه ان را از كسي فرا گيرد هر سال يك ماه به كوه هاي اطراف مكه مي رفت و در (غار حراء)معتكف مي شد.هر وقت محمد توشه اش به پايان مي رسيد،به مكه مي امد،در انجا با اغوش گرم و پر مهر خديجه مصادف مي شد،ان زن بزرگوار سرش را شانه مي زد،جامه اش را عوض مي كرد،گرد از سر و رويش پاك مي كرد و محمد دوباره توشه اي برمي داشت و به عبادتگاه خود باز مي گشت. دلش روشن شده بود،عقلش به سوي نور رستگاري راه يافته بود،دوران بعثت او نزديك و نزديكتر مي شد،بنابراين بايد خداوند پيغمبر خود را در راه رسالت قرار دهد،او را از همه چيز بيزار و فقط به حق و حقيقت متوجه سازد. اين حقيقت براي محمد شروع به تجلي نمود،اول به صورت خواب،به صورت رويا در برابرش ظاهر گرديد،اثار و علائم ديگري در بيداري بر او ظاهر مي شد،از هر سو كه مي گذشت صدايي مي شنيد ولي وقتي كه به اطراف مي نگريست كسي را نمي ديد،وقتي اين صدا به گوشش مي رسيد چنين مي پنداشت كه نامش را ميبرند. محمد را واهمه گرفت وقتي به خانه امد خديجه به سويش شتافت،رنگ او را دگرگون ديد.از او پرسيد:تورا چه مي شود؟محمد جواب داد:مي ترسم،مي ترسم ديوانه شوم.خديجه با همان علاقه و با همان مهر و محبت عرق پيشاني او را پاك كرد و با همان لحن دلنشيني كه براي قلب مضطرب محمد بهترين مسكن بود گفت:نه بخدا تو ديوانه نخواهي شد،ديو و پري به تو راه ندارند.سخنان خديجه محمد را ارام كرد و به او قوت و نيرو بخشيد.باز به كوه رفت و در غار حراء به تفكر و تامل پرداخت،در ان وقت نور حقيقت بر او اشكار شده بود بر او محقق گرديده بود كه اين انبوه بتها كه در خانه كعبه از در و ديوارش بالا رفته اند،اين اجسام كر ولال و كور كه به كسي سودي نمي رسانند و نه قادر هستند از خود زياني دفع كنند،بر باطلند. محمد روز به روز متفكرتر و مرتاض تر مي شد،اثار و علائم كه بر او ظاهر مي شد روياهاي صادق كه تعبير انها درست در مي امد او را بيشتر مضطرب كرده بود با ان كه به اسراري پي برده بود در امور خود سرگردان بود،تا عاقبت انچه بايد وقوع يابد وقوع يافت و فرشته حق بر او فرود امد. بسم الله الرحمن الرحيم
چوپاني محمد مي دانست جنبه مالي عمويش ابوطالب ضعيف است،لذا سعي ميكرد بار خرج را از دوشش سبكتر كند و به چوپاني پرداخت.مردم مكه از يتيم ابوطالب خوششان مي امد و او را دوست ميداشتندزيرا مي ديدند با ان كه جوان است،با ان كه زيباست خود را به هيچ گناهي نيالوده است،از فسق و فجور مردم مكه بر كنار مانده است.ابوطالب در ان وقت كه محمد عازم رفتن به خارج شهر بود او را خواسته و گفته بود:موسم ان رسيده كه كاروان قريش براي تجارت بسوي شام حركت كند.اگر تو حاضر باشي من سرمايه را فراهم خواهم كرد،اين خديجه دختر خويلد است كه خويش تو است و مال فراوان دارد كه با ان تجارت ميكند و همه ساله كساني را اجير كرده و به شام ميفرستد،اگر درباره تو با او صحبت كنم بر اثر انچه از امانت و نجابت تو شنيده قطعا بر سايرين ترجيهت خواهد داد و تورا با مالتجاره خود خواهد فرستاد. در ان روز خديجه بيوه اي چهل ساله بود و ثروتمند ترين زنان قريش به شمار مي رفت،او را بانوي قريش مي ناميدند. باز صبح بود و باز خديجه با عده اي از دختران در حال گفتگو بود كه خبر اوردند كه محمد امين طالب ملاقاتش مي باشد.لحظه اي گذشت،جواني ۲۵ ساله با قدي نه بلند و نه كوتاه داراي چشماني سياه و درشت كه سرخي كمي در سفيدي ان ديده مي شد و مژگاني برگشته و پيشاني بلدن نوراني كه تاجي مشكي از مو بر فرازش قرار داشت با دو گونه سفيد كه اثري از اختلاف نژاد در ان ديده نمي شد و ابرواني باريك نا پيوسته كه رگي ابي رنگ از ميانشان عبور مي كرد با بيني قلمي كشيده و دهاني متوسط با دولب كه عزم و اراده از ان نمايان بود وارد اطاق شد،در هنگام راه رفتن بدن خود را جلو مي داد گويي از سراشيبي فرود مي ايد دست و پايش از حد عادي بزرگتر مي نمود ولي بسيار متناسب و زيبا بود. خديجه لختي به او نگريست،دخترها در او خيره شدند،خديجه با اضطرابي نمايان او را دعوت به نشستن كرد و بعد روي به او اورد و گفت:اي امين ايا حاضر هست يبا كاروان من به شام بروي و با مال من داد و ستد كني؟انچه از اينجا مي بري در شام بفروشي و انچه در خور سود مي داني خريداري كني و با خود بياوري؟محمد جواب داد:اري حاضر هستم.- بسيار خوب من براي حق الزحمه تو چهار شتر ماده جوان معين كرده ام،ميسره غلام و پيشكار من نيز در اين سفر با تو خواهد بود كه خدمات لازم را براي تو انجام بدهد. پس از بازگشت كاروان از شام كارها جريان عادي خود را گرفت،بازرگانان به فروختن كالا و حساب سود و زيان خود پرداختند،عمال و اجيران اجرت خود را در يافت نموده از پي كار خود رفتند وموقتا روابط انان با همديگر قطع شد. ازدواج خديجه پس از رفتن محمد در كار خود درمانده بود نميدانست با اين عشق نا بهنگام چه كند،به مردم و به اقوام خود چه بگويد. در هرحال پس از ان چندان طولي نكشيد كه محمد از طرف خديجه دعوت شد و پس از ساعتي او با دو عمويش ابوطالب و حمزه به سوي خانه خديجه شتافت.عموي خديجه عمروبن اسد و پسر عمويش ورقة بن نوفل و عده اي ديگر در انجا حضور داشتند زيرا پدر او كه خويلد باشد مدتي قبل در گذشته بود. خديجه همه چيز را مهيا كرده بود،اكنون بايد ابوطالب كه از همه برتر است شروع به سخن كند و خديجه را براي محمد خواستگاري كند،لذا روي به جمع كرد و گفت:محمد جواني است كه با هيچ يك از جوانان قريش سنجيده نمي شود مگر انكه از حيث شرف و بزرگواري و فضل و عقل برتري يابد،اگر چه از حيث دارايي فقير است ولي ثروت زوال پذير است و از دست مي رود و بقايي ندارد،او خديجه را خواستار است و خديجه نيز خواستارش مي باشد و محمد ۲۰ شتر ماده جوان مهر و صداق براي او بذل مي كند. پس از اجراي مراسم عقد وليمه عروسي شروع شد،شترهاي بسيار كشته شدند و درهاي خانه پر شكوه خديجه به روي ميهمانان باز شد و سران و اشراف مكه همه در ان جشن پر شكوه شركت كردند. خديجه به ارزوي خود رسيد و انكس را كه خواسته بود بدست اورد ولي دوستان خود را از دست داد.دختران و زنان قريش ديگر رابطه خود را با خديجه بريدند اما خديجه به اين امور اعتنايي نكرد.اوهمه توجه خود را معطوف شوهر و اسايش او نمود. محمد ان وقت حس كرد كه اين دست نوازش است كه بر سر و رويش كشيده مي شود،نه دست ترحم،اين دستي است كه شوهر محبوبي را نوازش مي دهد،نه يتيم درمانده بي پدر و مادري را... ادامه دارد...
تولد ماهها حمل به كندي و انتظار بر امنه گذشت اما بالاخره هنگام ولادت فرا رسيد.شب بود،مكه در خواب فرو رفته بود.همه جا را سكوت فرا گرفته بود.جز امنه و ستارگان اسمان كه در ان صفحه نيلگون چشمك ميزدند كسي بيدار نبود.بيداري امنه از ان جهت بود كه در خود احساس درد ميكرد.در عالم خيال يا حقيقت بود كه ديد گويي روي زمين نورباران شده است.ستارگان به زمين و خانه اش كه نزديك كوه ابوقبيس بود نزديك مي شوند.گويي مي خواهند در ان خانه فرود ايند.لختي از هوش رفت و چون به هوش امد دو نفر زن را بر بالين خود ديد.همان دم يكي از انان به سخن امد و گفت:من آسيه همسرفرعون هستم.ان ديگري گفت:من مريم دختر عمران و مادر عيسي هستم،بيم مدار كه خداوند ما را به ياري تو فرستاده و مونس تو قرار داده.همان دم چشمان مبهوت و مشتاق امنه به موجودي افتاد كه از او جدا شد و با پيشاني به زمين افتاد.بر خلاف ساير نوزادان گريه نميكرد، در حال سجده بود و انگشتان سبابه خود را به سوي آسمان بلند كرده بود. عبدالمطلب كه از اين موضوع بسيار خوشحال شده بود وقتي اين داستان را از فاطمه دختر خود شنيد فرياد براورد:اين كودك سرور بزرگي خواهد شد فرزندم مردي بزرگوار و محترم خواهد شد. شيعيان روز هفدهم ربيع الاول واهل سنت دوازدهم را روز مولود ميدانند که در سال عام الفیل انجام گرفت. هفت روز از ولادت محمد گذشت.عبدالمطلب دوشتر كشت يكي را به فقرا داد و از دومي غذايي تهيه كرد و بزرگان و اشراف قريش و مكه را دعوت كرد.يكي از او پرسيد:پسر عبدالله را چه ناميدي؟جواب داد "محمد".ديگران پرسيدند چرا او را به نام يكي از پدران خود نناميدي؟محمد يك نام غير معمولي است!عبدالمطلب جواب داد:خواستم در اسمان و زمين نزد خدا و مردم برگزيده و پسنديده و ستوده باشد.ان روز رسم اشراف مكه اين بود كه اطفال خود را به صحرا ميفرستادند تا دوران شير خوارگي را در انجا به سر برند واين كه در هواي سالم بار ايند قوي و تندرست پرورش بابند و زبانشان تهذيب شود،اغلب تا سن هشت يا ده سالگي در انجا مي ماندند. حليمه سعديه محمد را از مادر گرفته بود پستان شير دارش را در دهان او مي نهاد ولي كودك سر را بسوي ان پستان ديگر كه روزيش در ان بود مي برد اين پستان را خداوند براي او تشخيص داده بود به همين جهت شير نداشت تا به دهان ديگري الوده شود.حليمه نمي خواست خانواده طفل بدانند يكي از پستان هايش شير ندارد.بالاخره بر اثر اصرار طفل مجبور شد پستان بي شير را در دهانش بگذارد و از حيرت چشمانش فراق شد چون محمد شير را با دهان پر بلعيد و شير از اطراف دهانش سرازير شد.او كودكي بود سواي كودكان ديگر وقتي با همسالان خود به بازي مي پرداخت متانت را از دست نمي داد خيلي كم سخن مي گفت زندگيه باديه و پنج سال در انجا به سر بردن و در اغوش طبيعت بي الايش زندگي كردن او را از دوران كودكي متفكر بار اورده بود كمتر ميگفت و بيشتر فكر ميكرد و به سخنان ديگران گوش مي داد. آمنه بنت وهب كه هنوز داغ ديده بود از عبدالمطلب اجازه خواست تا چندي به يثرب برود و از بني النجار خويشان عبدالمطلب ديدن كند اين بهترين بهانه براي رفتن به يثرب و زيارت قبر عبدالله شوهر جوان مرگش بود.آمنه ساز سفر ديد و با محمد و ام ايمن(کنیز خود) بسوي يثرب شتافت.بالاخره اين قافله كوچك وارد مدينه شد.آمنه و پسر و كنيزش يك ماه مهمان بني النجار بودند با محمد بر سر قبر عبدالله ميرفت و گريه ميكرد و خاك گور جانان را با اب چشم ابياري ميكرد محمد كه به ان عوالم مانوس نبود ميپرسيد:مادر چرا اشك مي ريزي؟چرا گريه ميكني ؟اين بر امدگي چيست كه بر سر ان زاري ميكني ؟ وقتي اين كاروان كوچك مدينه را پشت سر گذاشت و متوجه مكه شد در بين راه به محلي موسوم به (ابوا)رسيد.در انجا قافله ناچار از توقف گرديد زيرا امنه بيمار و بستري شده بود.مداوا و پرستاري ام ايمن و نوازشهاي كودكانه محمد اثر نكرد.امنه چشم فرو بست و از نزد محمد رفت تا به شوهر ملحق شود.در انجا محمد براي اولين بار معني قبر را درك كرد.قبر حفره ايست كه عزيزان شخص را فرو مي برد و ديگر پس نميدهد.محمد نزد جدش عزيزتر شده بود.در خواب در بيداري در خورد و خوراك در نشست و برخاست با او بود.اما يك روز وقتي وارد اطاقش شد ديد بجاي كاسه شر كاسه دارو در دست اوست.بيماري عبدالمطلب طول نكشيد و اجل بيش از چند روز مهلتش نداد. محمد تا سن ۲۵ سالگي در خانه ابوطالب ماند عبدالله و ابوطالب از يك مادر بودند وبراي همين بود كه عبدالمطلب او را به دست اين عمو سپرد.فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب از محمد مانند مادر مهرباني نگهداري كرد ومحمد اين نيكي را هيچ وقت فراموش نكرد.
قريش بني نضر و بني مالك و بني فهر از اولاد عدنان و سلاسه حضرت اسماعيل(ص) بودند كه پس از جرهم در اطراف كعبه ماندند.اعراب نضر يا فهر را قريش ناميده اند وقريش نام ماهي بسيار وحشي و شرير و پر نيرويي است. (قصي ين كلاب)از نوادگان فهر بود كه در كودكي يتيم شده و با مادر و برادر ديگرش زهره به همراهي جرهم به شام رفته بود.مادر قصي كه فاطمه دختر سعد بود پس از كلاب شوهر ديگري اختيار كرد و او قصي و برادرش را به فرزندي پذيرفت اما چون قصي بزرگ شد يك روز نزاعي كرد و قوم نا پدريش او را سرزنش كردند و به او گفتند تو از ما نيستي بلكه همجوار و متحد مايي...قصي را اين گفته گران امد و پس از ان با مادر وداع كرد و به سوي مكه شتافت و چون مردي بزرگ منش و لايق و با حزم و تدبير بود در ميان مردم مكه داراي جاه و احترم گرديد. او از راه تجارت و داد و ستد ثروتي به دست اورد و دختر پرده دار و كليددار كعبه را به همسري خواست در ان وقت كليد دار و سادن كعبه حليل بن حبشيه خزاعي بود و قصي را مردي ارسته و وارسته دانست لذا دختر خود(حبي)را به او داد و با اين وصلت جاه و مقام قصي در مكه استوارتر شد و قريش به او گرويدند و رياست خود را به او تفويض كردند و چون مردي بخشنده و مهمان نواز بود مردم مكه همه او را محترم ميدانستند و دوست ميداشتند. وقتي اجل حليل فرا رسيد وصيت كرد كليد داري كعبه را به دخترش حبي يعني همسر قصي واگذار نمايند ولي دختر خود را در خور اين مقام ندانست و از قبول ان خود داري كرد لذا ان مقام به مردي ميگسار و عياش كه كنيه اش (ابوغبشان)بود واگذار شد قصي بن كلاب كه از هر حيث خود را لايق تر از اين مرد مي ديد هميشه ارزو داشت امور كعبه را كه در واقع ارث زنش بود تصرف كند.اتفاقا ارزوي قصي بر امد و روزي كه ابو غبشان براي شراب در مانده بود حاضر شد كه كليد كعبه را در برابر مقداري شراب بفروشد و قصي كه در انجا حضور داشت كليد را در برابر يك خم شراب از او خريداري كرد.اعتراض طايفه خزاعه و اظهار عدم رضايت انان در اين معامله سراسر غبن سودي نكرد زيرا قريش به ياري قصي برخاستند و مردم مكه نيز با انها همراه شدند.قصي بن كلاب در زمان حيات خود اين مناصب را به عهده داشت و كسي منازعش نبود.قصي سه پسر داشت كه عبارتند از:(عبدالدار و عبدمناف و عبدالعزي).عبدالدار كه پسر ارشد بود در حيات پدر كارها را به عهده گرفت زيرا قصي پير شده بود و پسر خود را جانشين خود ساخته بود.پس از او باز مناصب كعبه را عهده دار شد و تا او زنده بود كارها چنان بود.اما پس از او فرزندان عبدمناف كه هم خود و هم پدرشان مورد توجه قريش و مردم مكه بودند با اولاد عبدالدار به نزاع برخاستند.بالاخره اشراف و بزرگان قريش براي جلوگيري از مفاسد و خونريزي ميانه را گرفتند و عاقبت اب دادن به حجاج(سقائيت)و مهمانداري از انها(رفادت)به عهده بني عبدمناف شد و هاشم پسر بزرگش كه مردي شايسته بود اين وظيفه را به عهده گرفت. هاشم نامش(عمروالعلاء)است.او مانند نياي خودقصي مردي لايق و بزرگوار و كريم و بخشنده بود و ثروتي داشت كه ميتوانست از ان بزل و بخشش كند.او حتي به پرندگان هوا و درندگان صحرا غذا ميداد و گوشت شتر را بر فراز كوهها مي افكند تا پرنده و درنده از ان بخورند.پيشرف كارش از اين جهت بود كه برادرانش عبد شمس و مطلب و نوفل با او همكاري ميكردند. هاشم بن عبد مناف با اين بزرگواري پاي به پيري نهاد تا عاقبت در يكي از سفرهاي خود كه به قصد بازرگاني رفته بود وفات يافت و چون يگانه فرزندش كودك بود برادرش مطلب جاي او را گرفت و عهده دار رفادت و سقائيت حجاج گرديد و كارها را مانند برادر اداره كرد. هاشم پسري داشت به نام (شيبه)كه بعدها او را (شيبه الحمد) گفتند اما او در موقع وفات پدر كودك و نزد مادرش در يثرب به سر مي برد بنابر اين (مطلب بن عبدمناف)برادر هاشم متصدي مناصب گرديد و پس از چندي براي اوردن برادرزاده خود به يثرب رفت و شيبه را با خود به مكه اورد.مطلب شيبه را با خود بر شتر سوار كرده بود .مردم چون او را نمي شناختند گمان كردند برده اي است كه مطلب خريده و با خود مي اورد لذا او را (عبدالمطلب)خواندند.ولي مطلب به انها فهماند كه اين جوان برده نيست بلكه پسر برادرش ميباشد كه در يثرب بوده.اما از ان پس نام عبدالمطلب بر او ماند و كسي او را شيبه نناميد.عبدالمطلب بزرگ شد و با كمك مردم خزرج كه اقوام مادرش بودند اموال پدر را از عمويش نوفل باز ستاند اما مزاحم عموي ديگرش مطلب كه عهده دار رفادت و سقائيت بود نشد.(رفادت=غذا دادن به حجاج)(سقائيت=آب دادن به حجاج)(سدانت=كليدداري و پرده داري كعبه). ازدواج (آمنه دختر وهب) نيز مانند ساير دختران و زنان مكه نام (عبدالله بن عبدالمطلب)را شنيده بود وشايد هنگامي كه براي طواف كعبه ميرفت او را ديده و شيفته او شده بود(نكته:قبل از اسلام نيز خانه كعبه مورد توجه و عبادتگاه يكتا پرستان (پيروان حضرت ابراهيم)و بت پرستان بود)اما امنه مانند فاطمه خثعميه يا رقيه دختر نوفل نبود كه سر راه را بر عبدالله بگيرند و اظهار عشق كنند.دامان او هيچ لكه ننگي نداشت و مانند ستارگان آسمان و شبنم پاك بود.عبدالمطلب امنه را از پدرش براي عبدالله خواستگاري كرد و هشت شتر مهر براي دختر معين كرد و در همان روز هاله دختر برادر وهب را براي خود به زني گرفت تا از او حمزه بن عبدالمطلب شهسوار جنگهاي بدر و احد به وجود ايد.جشن عروسي عبدالله و امنه بسيار مفصل بود.بيشتر مردم مكه و قبايل اطراف در ان شركت داشتند.زفاف بنا به رسم ان روز در خانه وهب كه پدر عروس بود انجام يافت و عبدالله تا سه روز در انجا بود بعد با همسر زيباي خود به خانه اي كه تهيه كرده بود منتقل شد. عبدالله بيش از چند ماه نتوانست زنده بماند و در راه باز گشت از سفر تجاري شام در اثر بيماري در گذشت.گويي او حافظ امانتي بود كه بايد ان را تسليم صاحبش كند.گويي حامل گوهر گرانبهايي بود كه بايد ان را به رحم امنه برساند وبعد دور از همسر و پدر و مادر ميان طايفه بني النجار دست اجل گريبانش را بگيرد.عبدالله براي هميشه در زير توده هاي خاك يثرب به خواب ابدي فرو رفت.در همان شهري كه بايد پس از ۵۳ سال پسرش قدم در ان گذارد و انجا را دارالهجره خود و پيروانش قرار دهد.
سلام دوستان
وضع زمان و عدم پذيرش مردم باعث شد كه امام زمان(عليه السلام) از نظرها پنهان گردد، اين پنهانى كه از آن به عنوان غيبت، ياد مى شود تا وقتى كه مردم آماده شدند و شرايط ظهور مهيا گرديد ادامه دارد. ولى طبيعى است كه وقتى امام مردم غايب شد، مردم را به حال خود نمى گذارد، بلكه افرادى مخصوص را بين خود و مردم واسطه قرار مى دهد، وظيفه مردم هم اين است كه با كنجكاوى دقيق اين افراد را بشناسند و تكليف خود را از آنها بگيرند. برهمين اساس پس از آنكه امام زمان(عليه السلام) در سال 260 هنگام رحلت پدر بزرگوارشان، از نظرها پنهان شدند (و غيبت صغرى به وجود آمد) تا نيمه شعبان سال 329 چهار نفر از علماء و فقهاء ربّانى به ترتيب زير از جانب آنحضرت تعيين شده و واسطه بين آنحضرت و مردم شدند: 1 ـ عثمان بن سعيد(رحمه الله) كه در سال 300 هجرى وفات كرد. 2 ـ محمد بن عثمان(رحمه الله) كه 5 سال عهده دار نيابت خاص بود و در سال 305 در گذشت. 3 ـ حسين بن روح(رحمه الله) كه در شعبان سال 326 وفات كرد. 4 ـ على بن محمد سِيْمُرى(رحمه الله) كه در نيمه شعبان سال 329 از دنيا رفت، و امام به او دستور داد كه ديگر كسى را جانشين خود نكند. از اين وقت به بعد دوران غيبت كبرى (طولانى) آغاز شد (دستور و توقيع امام(عج) به چهارمين نائبش در كتاب اعلام الورى صفحه 417 و ... آمده است). غيبت كبرى كه از نيمه شعبان سال 329 شروع شد تا هنگام ظهور حضرت مهدى(عليه السلام) ادامه دارد اينك بايد پرسيد كه شيعيان در اين زمان به چه كسى مراجعه كنند و وظائف دينى خود را از چه كسى بپرسند و به آن عمل كنند؟ پاسخ آنكه: خوشبختانه امام قائم (عج) در اين مورد نيز راهنمايى فرموده و پيروانش را سرگردان نگذاشته است، در اين مورد مردم را به اطاعت از ولىّ فقيه فرا خوانده است اينجا است كه مسئله معروف «ولايت فقيه» پيش مى آيد ولايت يعنى رهبرى و حكومت، فقيه يعنى كسى كه داراى شرايط استنباط احكام از ادلّه اسلامى باشد، به علاوه عادل و پرهيزكار نيز باشد. بنابر اين ولىّ فقيه يعنى مرجع تقليدى كه شايستگى نيابت عام امام زمان(عليه السلام) را دارد، چنين فردى مى تواند به جانشينى از امام زمان(عليه السلام)زمام امور مردم را بدست گيرد، البتّه عقل و حتى آيات و روايات هم بيانگر اين است كه در ميان افراد، اعلم موجودين تقدّم دارند. درباره اصل ولايت فقيه دلائل فراوان داريم از جمله در روايت آمده است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سه بار فرمود: «خدايا جانشينان مرا مورد رحمتت قرار ده، شخصى پرسيد جانشينان شما كيانند؟ فرمود: آنانكه پس از من مى آيند، گفتار و سنّت (روش و سيره) مرا نقل مى كنند و پس از من آن را به مردم مى آموزند.»
نشانه هاي ظهور به دو گروه : نشانه هاي حتمي و نشانه هاي غير حتمي تقسيم مي شوند. نشانه هاي حتمي : اين دسته از علائم و نشانه ها بايد به وقوع به پيوندند و قبل از وقوع آنها منجي ظهور نخواهد کرد.نشانه هاي غير حتمي : اين علائم به شرايطي وابسته هستند و اگر محقق هم نشوند منجي ظهور خواهد کرد. نشانه هاي حتمي ظهور عبارتند از : -خروج سفياني - صيحه آسماني - قتل نفس الزکيه - خسف - نشانه اي در خورشيد-خروج يماني علائم و نشانه هاي غير حتمي بسيارند که بيشتر آنها به فساد و جور ايجاد شده در آخرالزمان مي پردازند که عبارتند از : اختلاف در ميان امت اسلام ، انحراف بنى عباس و از هم گسستن حكومت آنان ، جنگهاى صليبى ، فتح قسطنطنيه به دست مسلمانان ، در آمدن پرچمهاى سياه از ناحيه خراسان ، خروج مغربى در مصر و تشكيل دولت فاطميان ، وارد شدن روميان در منطقه رمله و شام ، رها شدن كشورهاى عرب از قيد استعمار، بالا آمدن آب دجله و سرازير شدن آن به كوچه هاى كوفه ، بسته شدن پل بر روى دجله ، اختلاف بى شرق و غرب و جنگ و خون ريزى فراوان و صدها نشانه ديگر نمونه هايي از اين نوع علائم هستند. التماس دعا
شرايط زمان تولد امام زمان (عليه السلام) شرايط عادى نبود، زيرا طبق روايات منقول از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مهدى آل محمد (عليه السلام)ـ آن كه ستمگران را نابود و زمين را پر از عدل و داد مى كند ـ فرزند امام حسن عسكرى (عليه السلام) است. از اين رو دستگاه خلافت عباسى امام حسن عسكرى (عليه السلام) را در شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندى از ايشان به دنيا آيد، او را بكشد، همان گونه كه فرعون، در كمين بود تا اگر حضرت موسى (عليه السلام) به دنيا آيد، او را به قتل برساند. در اين شرايط خفقان و غير عادى، حضرت مهدى (عليه السلام) مخفيانه به دنيا آمدند. جريان تولد حضرت را حكيمه خاتون، دختر امام جواد (عليه السلام) و عمه ى امام حسن عسكرى (عليه السلام) اين گونه بازگو كرده است: «ابو محمد امام حسن عسكرى (عليه السلام)شخصى را دنبال من فرستاد كه امشب ـ شب نيمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بيا، زيرا خداوند امشب حجتش را آشكار مى كند. پرسيدم اين مولود از چه كسى است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون. عرض كردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بينم حضرت فرمود: موضوع همين است كه گفتم. در روايت ديگرى آمده است: چون حضرت مهدى (عليه السلام) متولّد شد، نورى از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفيد را ديدم كه از آسمان به زير مى آمدند و بال هاى خود را بر سر و روى و بدن آن حضرت مى ماليدند و پرواز مى كردند. پس امام حسن عسكرى (عليه السلام) مرا آواز داد كه اى عمه! فرزند را برگير و نزد من بياور، چون برگرفتم، او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً»
پیامبر اکرم (ص) فرمودند:دنیا به پایان نمیرسد تا اینکه مردی از اهل بیت من که هم نام من است سلطنت نماید. / الملاحم و الفتن/
امام حسین (ع) فرمودند: قیام کنندة این امت، فرزند نهم من است که غیبتی طولانی دارد و هنگامی که تاریکی های غیبت، همه جا را فرا می گیرد؛ خفّاشان کور چشم و گرگان درنده به تقسیم اعتبارات و امتیازات او می نشینند. / الزام النواصب ص 67 /
امام علی بن الحسین (ع) فرمودند: هر کس در غیبت فرزند مان استوار بر ولایت ما باشد خداوند پاداش یک هزار شهید مقتول در جبهه های احد و بدر با به او می دهد. / بحارالانوار جلد۵۲/
امام محمد باقر (ع) فرمودند: ایام ا... سه روز است، یکی روز ظهور حضرت قائم ( عج) و دیگری روز رجعت و سومی روز قیامت است. / حکیم
امام جعفرصادق (ع) فرمودند : خدای تعالی اصحاب قائم (عج) ما را در یک لحظه مانند ابر های پراکنده جمع می کند و اصحاب امام زمان (عج) برابرند با سپاه اسلام در جنگ بدر که 313 نفر بودند. / حکیم /
امام جعفر صادق (ع) فرمودند: مردم در انتهای غیبت از دین خارج خواهند شد گروه گروه، آنچنانکه در صدر اسلام دسته دسته وارد می شدند. /الملاحم و الفتن ص 144 /
امام جعفر صادق (ع) فرمودند: زمانی قیام صورت می گیرد که جهان بشریت به یک سوم جمعیت، تقلیل یافته باشد و امواج بلایای طبیعی دو سوم را نابود کند. /منتخب الاثر ص 453 /
خدایا
|
درباره وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم
اسفند 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 آذر 1385 پیوندها
نسیم ویلون(دخترعموم) |